دین و مذهب و اعتقادات شیعه اثنی عشری

نقد فلسفه - نقد عرفان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ دین و مذهب و اعتقادات شیعه اثنی عشری خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 پاسخ استاد مهدی پور به اعتراض یکی از خوانندگان نورالصادق

در مورد تشیع فخر رازی

علی اکبر مهدی پور
در مجله ی نورالصادق، شماره 18، صفحه 199، فرازی از استاد علی اکبر مهدی پور چاپشده، که ایشان آن را در ضمن مقاله ی: «اسطوره ی تحقیق» در تجلیل از مقام علمی استاد بی نظیر پژوهش و تحقیق، آیت الله سید عبدالعزیز طباطبائی (1348 ـ 1416ق) به عنوان یک خاطره نقل کرده اند، متن مذکور چنین است:


«یکی از محققین پر طنطنه ی حوزه که در سطح کشور دلهائی را به سوی خود جذب کرده، با یک نسخه ی خطّی مواجه می شود که روی آن کلمه ی ((فخر رازی)) خوانده می شد، او به تصور این که این کتاب از فخر رازی معروف است، آن را بررسی کرده و بسیار پر محتوا یافته بود. چون در این کتاب مطالب فراوانی راجع به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) بود، آن را دلیل تشیع فخر رازی پنداشته بود و به همین دلیل به تحقیق آن پرداخته، مدت مدیدی از وقت با ارزش خود را در این راه صرف کرده آن را مهیای چاپ نموده بود. یکی از فضلای حوزه گزارش این کار را به محقق طباطبائی داد، استاد بدون تأمل و مراجعه پرسید: «فخر رازی» یا «مظفررازی»؟ هنگامی که این سخن در محضر آن محقق گرانمایه مطرح شده بود یک بار دیگر روی صفحه ی اول نسخه اش دقیق شده بود و دیده بود که روی صفحه ی اول نوشته شده: «ابوالمحامد مظفر رازی» ولی چون صدها سال از تألیف آن گذشته بود، حروف کمرنگ و ناخوانا شده بود.1
پس از نشر این مطلب، نامه ای به دفتر مجله نورالصادق رسید که در آن آمده است:


مسؤل محترم مجله ی نورالصادق(ع)، سلام علیکم و رحمة الله.
«در شماره ی 18 مجله، مطلبی از آقای مهدی پور درج شده، که کذب محض است و همان وقت که مطلب ایشان چاپ شد، در سال 76 در مجله ی آینه ی پژوهش مبرهن شد که سخن ایشان دروغ است، که به پیوست ملاحظه می فرمایید. و السلام علیکم و رحمة الله.
مستدعی است در شماره ی آتی جبران بفرمایید تا مرتکب نشر دروغ نباشید، که از اکبر کبائر است.»
آنگاه متن کامل تحقیقات خود را که در مجله ی آینه ی پژوهش، شماره ی 43 ص 69 ـ 71، چاپ شده بود، از کتاب «جمع پریشان» ج2، ص 611 ـ 613، زیراکس کرده به آدرس مجله فرستاده است.


ما این نامه را به پیوست تحقیقات انجام شده به خدمت استاد محقق و مدقق حضرت حجت الاسلام والمسلمین مهدی پور ارسال نمودیم و اینک متن پاسخ ایشان را در اینجا می آوریم:


باسمه تعالی
استاد حسن زاده در کتاب هزار و یک نکته می نویسد:
«گویند: وقتی مردی از اقصی بلاد ترک، محمود بن سبکتکین را حکایت می کرد که بدان سوی دریاها به جانب قطب، قرص آفتاب مدتی همواره پیدا باشد، چنانکه در آن اوقات شبی در میان نیست.
محمود چنانکه عادت او در تعصب بود برآشفت و گفت: این سخن ملحدین و قرمطیان است.
ابونصر مشکان گفت: این مرد اظهار رأی نمی کند، مشاهدات خویش می گوید و این آیت برخواند:

((وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلىَ‏ قَوْمٍ لَّمْ نجَْعَل لَّهُم مِّن دُونهَِا سِترًْا))2
محمود رو به ابی ریحان کرد و گفت: تو چه گویی؟ ابوریحان به نحو ایجاز و به حد اقناع در این مبحث بیان کرد.3»
آنچه این جانب در مقاله ی: «اسطوره ی تحقیق» آورده ام مشاهدات شخصی خودم بود، که به عنوان یک خاطره نقل کرده ام. و آنچه موجب شده پسر سبکتکین عصبانی شود و آن را «کذب محض» بخواند، عادت دیرینه ی او در دفاع از استاد خود ـ به حدس و گمان می باشد.


در اینجا نظر منتقد محترم را به چند نکته جلب می نمایم:


1) همانگونه که نشر اکاذیب از اکبر کبائر می باشد، تهمت کذب به یک مسلمان زدن نیز از اکبر کبائر می باشد.
2) منتقد محترم یک بار این موضوع را در مجله ی آینه ی پژوهش به عنوان: اشتباهات فاحش و فراوان آورده4 یک بار دیگر در میان سخنان پریشانش عیناً آورده است5 و اخیراً در نامه ای که به عنوان «نهی از منکر» به دفتر مجله نورالصادق فرستاده، مرتکب همین «منکر» شده است.


3) دقت در متن گفتار استاد حسن زاده به خوبی می رساند که ایشان پس از تذکر محقق طباطبائی در نسخه ی خطی نامبرده دقت کرده، سپس تحقیقاتی انجام داده و به این نتیجه رسیده است که این نسخه از آنِ فخر رازی نیست، بلکه منسوب به او می باشد.6


4) استاد حسن زاده در همین کلمه می نویسد:
«شارح بدون هیچ دغدغه و وسوسه قصیده را از امام فخرالدین رازی می داند، چنانکه در دیباچه ی شرح گفته است: قصیده ی مشهور الامام العالم العاقل الکامل الفاضل العارف بأسرار ربّانی و کنوز رموز گنج سبحانی، امام فخرالدین رازی...»
و لکن قاضی نورالله شهید درمجلس دوازدهم مجالس المؤمنین (چاپ سنگی رحلی، ط 1، ص 508) و هدایت در مجمع الفصحاء (چاپ سنگی رحلی، ط 1، ج 1، ص 376) آن را از ابوالمفاخر رازی می دانند.7


5) استاد حسن زاده در ادامه می نویسد:
«چنین ادیبی، شعر و شاعر و دیوان شناس، قصیده ی مذکور را به امام فخر رازی نسبت داده است، چنانکه اشعار شعرای یاد شده را بدانها. احتمال تحریف نسّاخ هم سخت قوی است، که به علت اشتهار امام فخر رازی و انس و آشنایی به نام او، ابوالمفاخر فاخر رازی به امام فخر رازی تحریف شده باشد.8»


6) منتقد محترم در پایان نتیجه می گیرد که:
« اولاً: «نسخه ای که روی آن نام فخر رازی بوده است» در کارنبوده، بلکه در شرح قصیده ی نونیّه، آن قصیده به فخر رازی منسوب شده است.9
صاحب نسخه خود می نویسد:
رساله ای خطی به نام: «رساله ی حلّ ما ینحلّ» در کتابخانه ی محقّر این حقیر، حسن حسن زاده ی آملی موجود است... این نسخه حاوی شرح قصیده ی یاد شده ..10
و در پایان می نویسد: «این بود شرح عبداللطیف شیروانی بر قصیده ی منسوب به فخر رازی....11»
بنابراین در کتابخانه ی ایشان رساله ای بود که نام فخر رازی بر روی آن بوده، جز اینکه پس از تحقیق معلوم شده که منسوب به او بوده، نه از آنِ او.


7) سپس می نویسد:
«ثالثاً: «کتابی پر محتوا از فخر رازی» اشتباه است و فقط قصیده ای منسوب به وی بوده است.12»
منتقد محترم توجه دارد که این رساله فقط قصیده ی منسوب به وی نبوده، بلکه شرح قصیده ی منسوب به او بوده، و این شرح از لحاظ کمیّت در حدّی بود که به آن کتاب تعبیر شود و لذا می بینیم که متن آن در 48 صفحه ی وزیری چاپ شده است.13
تازه این کتاب به شرح قصیده ی یاد شده منحصر نبوده، بلکه شرح قصایدی از: حافظ، دهلوی، ساوجی، فاریابی و دیگران نیز به پیوست آن بوده است.14 و در نتیجه حجم آن چند برابر خواهد بود.
تعبیر «پرمحتوا» نیز به دور از آبادی نیست و به همین جهت استاد حسن زاده به تحقیق آن پرداخته و آن را در ضمن کتاب هزار و یک کلمه جای داده است.
متن قصیده و شرح آن حاوی مطالبی است که به تشیّع ناظم و شارح دلالت می کند، از جمله این که در متن قصیده «امیر غدیر» آمده15 و در شرح آن تعبیر«شاه ولایت».16


8) سپس می نویسد:
«رابعاً: استاد این اثر را دلیل تشیّع فخر رازی نگرفته است.17»
اولاً: این مطلب پس از تذکر محقق طباطبایی بود و پیش از آن نظر استاد این بود که این رساله دلیل تشیع فخر رازی می باشد.
ثانیاً : استاد در همین مقال به تشیع فخر رازی تمایل نموده و از شیخ بهائی نقل کرده که فرموده است: از کتب و رسائل امام فخرالدین رازی دانسته می شود که او متشیّع بوده است.18 سپس دو شاهد بر تشیّع او آورده:
1. استشهاد او به جواز جهر در بسمله، به عمل مولای متقیّان و تعبیر زیبایش که گفته: هر کس علی(ع) را امام خود قرار دهد به عروة الوثقی چنگ زده است.19
2. سخن او در مورد عصمت حضرت فاطمه(ع) که استاد در این رابطه می نویسد: در معصوم بودن سید نساء عالمین فاطمه بنت رسوال الله(ص) تسلیم محض است.20
روی این بیان اگرچه این رساله را دلیل تشیع ذکر نکرده ولی در مقدمه ی همین رساله به تشیع او متمایل گشته است.21


9) سپس می نویسد:
«خود استاد، تحقیق و اثبات کرده اند که این قصیده از فخر رازی نیست، بلکه از ابوالمفاخر رازی است، نه مظفر رازی.
بر ما واضح است که این تحقیق استاد، پس از تذکر محقق طباطبائی بوده است.


10) منتقد محترم در پایان می فرماید:
«خوب بود نویسنده محترم این مقاله، دقت می کرد که استادی که کتابخانه ای خطی دارد و ده ها متن علمی و سنگین فلسفی و عرفانی را با استفاده از ده ها نسخه ی خطی تا کنون تصحیح کرده است، این قدر توجه دارد که روی نسخه، «فخر» را از « مظفر» تشخیص دهد و صرف چنین احتمالی را مثبت تشیّع فخر نداند.»22
این تعبیر از حسن ظن منتقد محترم به استادش نشأت می گیرد و با این حسن ظن نمی توان مطلبی را اثبات کرد و کسی را که خود شاهد داستانی بود، او را به کذب محض متهم نمود.


11) آنگاه منتقد محترم دائره ی سخن را گسترش داده یک تذکر اخلاقی به همه ی اهل قلم داده، می نویسد:
«امید است کسانی که در زمره ی قبیله ی اهل قلم حضور می یابند، حرمت حریم بزرگان و ارجمندان را پاس دارند و با شتابزدگی «عرض» خود نبرند و «زحمت» کسانی ندهند.23»
ما تذکر اخلاقی ایشان را ارج می نهیم و بر دیده ی منت می نهیم و همین تقاضا را از خدمت ایشان می طلبیم و اضافه می کنیم که ما در مقاله ی خود از استاد حسن زاده نامی نبرده بودیم و از ایشان به عنوان محقق پر طنطنه ای که در سطح کشور دلهایی را به سوی خود جذب کرده است، تعبیر کرده بودیم.

نقد حسن زاده آملی
12) منتقد محترم در نامه ای که به مجله ی نورالصادق ارسال نموده، می نویسد:
«در سال 1376 در مجله ی آینه ی پژوهش مبرهن شد که سخن ایشان دروغ است، که به پیوست ملاحظه می فرمایید.»
ما متن تحقیقات ایشان را در مجله ی آینه ی پژوهش کلمه به کلمه خواندیم و برهانی در آن نیافتیم جز حسن ظن ایشان به مقام استادش، در حالی که قرآن کریم می فرماید:

((إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنىِ مِنَ الحَْقّ‏ِ شَیًْا))24
ظن و گمان چیزی از حق بی نیاز نمی کند.
ولی متأسفانه یک بیماری عمومی در پیروان عرفا هست که حسن ظن عجیب به اساتید خود دارند و آنها هر چه بگویند چشم بسته می پذیرند.
مرحوم آشتیانی تعبیر لطیفی در مورد پیروان ابن عربی نوشته است که این واقعیت را بر ملا کرده است.
او می نویسد:
«یک عیب اساسی در کار أتباع ابن عربی آن است که چشم بسته آنچه مرشد آنها نوشته است قبول کرده اند. از جمله آن که در «فصّ اسحاقی» شیخ بر خلاف ظواهر کتاب و سنت، بلکه نص صریح، اسحاق را ذبیح دانسته است اما اتباع او عذر آورده اند که: الشیخ معذور فیما ذهب الیه لأنه مأمور.25


آنگاه در پاورقی فص اسحاقی می نویسد:
«آنچه گفته شده که ابن عربی معذور است، چون به آن مأمور بود، سخن بیهوده ای بیش نیست.26»


آنگاه به صورت شفاف می نویسد:
«در کتاب فصوص موارد نقض و اشکال فراوان هست که توجیه و تصحیح آن امکان پذیر نیست و اینکه گویند: شیخ مأمور و معذور بوده، معنایش نسبت دادن خبط و اشتباه به خدا یا پیامبر می باشد، زیرا مؤلف در اوایل کتابش تصریح کرده که مطالب کتاب را خداوند یا رسول به قلبش القاء کرده است.» ابن عربی آن را به صراحت در فصوص ادعا کرده است.27 و استاد حسن زاده نیز آن را در سر آغاز شرح فصوص از او نقل کرده است.28
ابن عربی، استاد، مرشد، معشوق و معبود همه ی عارفان، بین خدا و گوساله اشتباه کرده ـ گوساله را از جلوه های خداوند دانسته، عبادت گوساله را همان عبادت خداوند بر شمرده، به صراحت می نویسد:
«عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بوده که هارون انکار عبادت عِجل می نمود و قلب او چون موسی اتّساع نداشت، چه این که عارف حق را در هر چیزی می بیند، بلکه او را عین هر چیز می بیند.29»
استاد حسن زاده در تثبیت مطلب فوق می نویسد:
«غرض شیخ در این گونه مسائل فصوص و فتوحات و دیگر زبر و رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانیکه اهل سرّ هستند، هر چند به حسب نبوت تشریع مقرّ است که باید توده ی مردم را از عبادت اصنام بازداشت، چنانکه انبیاء عبادت اصنام را انکار می فرمودند.30»


آنگاه در ادامه می نویسد:
«او را «اله» نامید به طریق تنبیه برای تعلیم، از آن رو که می دانست عِجل یکی از مجالی الهیّت است!!31»
در جای دیگر در مورد مشرکان و بت پرستان می نویسد:
«اما از آن جهت که معبودشان عین وجود حق است که در این صورت ظاهر شده است، پس پرستش نمی کنند مگر خدا را «فرضی الله عنهم من هذا الوجه» پس عذابشان در حق ایشان عذب می گردد!!32»
آنگاه در مورد عارفان که در جهنم به دیدار حق نایل می شوند می نویسد:
«عارف «معذِّب» را در «تعذیب»اش می بیند، پس تعذیب سبب شهود حق می شود و این شهود حق عالی ترین نعمتی است که در حق عارف وقوع می یابد. اما نسبت به محجوبان غافل از لذّات حقیقیّه، باز از جهتی عذب است، چنانکه در حدیث است که بعضی از اهل آتش، در آتش با آتش بازی می کنند و ملاعبه از تلذّذ جدا نمی شود!!33»
هدف از نقل فرازهای بالا اشاره ای کوتاه بود به اینکه عارفان بین خدا و گوساله اشتباه می کنند، بین عَذب و عذاب اشتباه می کنند، اگر کسی بگوید که فلان عارف بین «فخر رازی» و «مظفر رازی» اشتباه کرده، خیلی بیراهه نرفته است، که «المعصوم من عصمه الله».

***


نورالصادق: لازم به تذکر است که مطلب مورد اعتراض مذکور که از محقق پژوهشگر معاصر حضرت استاد مهدی پور در مجله ی شماره ی 18 نورالصادق آورده شده به مناسبت ادعاهای آسمان شکن آقای حسن زاده در مورد قدرت فوق حد تصوّر خود در کتابشناسی بوده است (البته بنابر نقل آقای جوادی آملی)، چیزی شبیه ادعای لا تأخذنی سنة و لا نوم!!


بنا بر نقلآقای جوادی آملی ؛ آقای حسن زاده آنقدر کتابشناس بودند که می گفتند هنگامی که چشم خود را می بندم هر کتابی را بیاورید روی آن دست می کشم و عنوان آن را می گویم.!!!

 

 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ها:
1- اللجنة التحضیریّة، المحقق الطباطبائی، فی ذکراه السّنویّة الاولی، ج3، ص 1178، مؤسسةآل البیت، قم، 1417ق.
2- کهف: 90
3- حسن زاده آملی، هزار و یک نکته1/91، نکته ی 98، چاپ دوم، مرکز نشر رجا، 1365 ش.
4- مجله ی آینه ی پژوهش، سال هشتم، شماره ی اول، فروردین ـ اردیبهشت 1376 ش، ص 71 (مسلسل43)
5- رضا مختاری، جمع پریشان، دفتر دوم، ص 615، نشر دانش حوزه، 1383 ش.
6- حسن زاده ی آملی، هزار و یک کلمه 2/310،، چاپ دوم، دفتر تبلیغات، 1377ش.
7- همان، ص 361
8- همان
9- رضا مختاری، جمع پریشان، دفتر دوم، ص 615
10-حسن زاده، هزار و یک کلمه، ج 2، ص 311
11- همان، ص 360
12- رضا مختاری، همان
13- حسن زاده، همان، ص 312ـ360
14- همان، ص312
15- همان، ص 344
16- همان، ص 345
17- رضا مختاری، همان
18- حسن زاده، همان/ 311
19- فخر رازی، تفسیر کبیر1/160، چاپ استانبول
20- حسن زاده، هزار و یک نکته2/ 603، نکته ی 748
21- همو، هزار و یک کلمه2/311، کلمه ی 274
22- رضا مختاری، همان
23- همو، آینه ی پژوهش، شماره ی 43، ص 71
24- یونس: 36
25- قیصری، شرح فصوص الحکم، صفحه ی شش مقدمه، به قلم سید جلال الدین آشتیانی، چاپ انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1375ش.
26- همان، ص 607، پاورقی
27- همان، ص 408
28- حسن زاده ی آملی ، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم،ص 8، چاپ سوم، وزارت ارشاد، 1385 ش.
29- همان، ص 514
30- همان
31- همان، ص 515
32- همان، ص 213
33- همان، ص 212

 

 

مجله نورالصادق علیه السلام

 http://nooralsadegh.ir/index.php/topics/khanandegan/333-fahkrerazi?hitcount=0

[ چهارشنبه 28 خرداد 1393 ] [ 16:04 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

تعارضات صریح فلسفه (آیت الله مصباح) با دین

حضرت آیت الله مصباح یزدی در دومین نشست علم دینی که با شرکت اساتید دانشگاههای کشور در قم بر گزار شد، پیرامون رابطه دین و فلسفه نکته ای را مطرح کردند که جای بحث و تامل دارد اما پیش از آن که نکاتی را پیرامون سخنان معظم له یاد آور شوم، باید اعتراف کنم که تصویر حضرتشان در نگاه حقیر پیوسته عالمی غیور بوده است که در مواردي بسیار که بدعت و انحرافی را از معیارهای اصیل دینی تشخیص می دادند، کوتاه نیامده و به حکم تکلیفی که در قران و روایات برای یک عالم دین تعیین شده است، روشنگری می کرده اند و از ملامت ملامت کنندگان باکی نداشتند. این مشی مستمر ایشان پیش و پس از انقلاب اسلامی بوده است.  

 

اکنون با این مقدمه کوتاه که به هیچ وجه حق تقدیر و تجلیل از یک عالم غیرتمند دین را اندکی نیز ادا نمی کند، به ذکر نکاتی پیرامون اظهارات معظم له در باره نسبت فلسفه با دین می پردازم:

 

به عنوان مقدمه دوم باید یادآور شوم که  در منهج و مدرسه شیعه که متخذ از تعالیم قران و اهل بیت علیهم السلام است، باب بحث و گفتگو پیرامون آرای عالمان در مباحث فقهی و کلامی و فلسفی و هر رشته علمی دیگر مفتوح است و تنها قران و معصومین علیهم السلام از این موضوع مستثنی هستند. به این معنا که اگر استناد قول و نظر و عقیده و گزاره ای به قران و اهل بیت علیهم السلام قطعی و مورد یقین و اطمینان بود، دیگر کسی مجاز به نقد و رد آن نیست اما در مورد آرا و انظار علما و بزرگان غیر معصوم، میدان نقض و نقد و رد و یا تایید و ابرام بر اساس معیارهای عقلانی و یا وحیانی همیشه باز است و این چیزی جز همان اجتهاد مرسوم در فرقه ناجیه شیعه نیست. و هیچ گاه در سیره علمای شیعه نقد عالمانه و عاری از توهین و تعرض به اشخاص، امری مذموم و یا مرجوح نبوده است. از همین رو کسی نباید سطور آتی این مقاله را امری عجیب و غیر منتظره تلقی کند.

 

و اما نکاتی در باره اظهارت حضرت آیت الله مصباح در باب نسبت دین و فلسفه:

 

ایشان در سخنان خود چنین گفتند که: «چه قدر کوتاه نظری است که کسانی بگویند فلسفه با دین هیچ ارتباطی ندارد. ما نسبت دینی و غیر دینی بودن یک علم را با عالم و متعلّم در نظر می‌گیریم؛ اگر عالم و متعلم با یک علم طوری برخورد کردند که به وسیله آن خدا را بشناسند و وجود او را اثبات کنند آن علم، علم دینی می‏شود.»

 

1. اظهار شگفتی از طرح بی ارتباطی دین و فلسفه، در عالم تشیع و حوزه های علمیه، مختص به تقریبا نیم قرن اخیر است و الا قاعده و بلکه قائمه تشیع در عرصه کلام و فقه، نه تنها اعتقاد به عدم ربط و بلکه تقابل و تعارض بین دین و فلسفه بوده است. همین جا باید سریعا یاد آور شوم که مقصود از فلسفه در این مقال نه تعقل است و نه یک نظام معرفتی استدلالی عقلانی که دین و وحی نه تنها در تعارض با آن نیست بلکه دین و انبیای الهی و ائمه معصومین علیهم السلام یگانه بانی و منادی تعقل و نظام عقلانی ـ و نه شبه عقلانی ـ در عرصه های اعتقادی و مباحث الهیات هستند و بخش مهمی از این نظام معرفتی عقلانی در کلام شیعه منعکس است.

 

مقصود ما از فلسفه، محصولات اندیشه ای و فکری فیلسوفان یونانی نظیر ارسطو و افلاطون و در وجه فلسفی ـ عرفانی آن افلوطین است که با مساعی بنی امیه و بنی عباس به تصدیق خود حضرت آیت الله مصباح برای بستن در خانه اهل بیت وارد جهان اسلام شد[1] و در ابتدا به ذائقه عالمانی از اهل سنت خوش آمد و سپس به جهان تشیع نیز سرایت کرد و عالمانی شیعی را جذب و شیفته خود نمود.

 

بنا بر این اگر از اتمسفر رسانه ای چند دهه اخیر خارج شویم و به تاریخ تشیع از آغاز تا به امروز نظر افکنیم در می یابیم متکلمان و فقهای تشیع، پیوسته در تعارض و ستیز علمی و استدلالی و عقیدتی با فلسفه یونانی و مبانی فکری ارسطو و افلاطون بوده اند. هشام بن حکم صحابی برجسته و متکلم امام صادق علیه السلام اولین ردیه را بر ارسطو نوشته و به خاطر فلسفه ستیزی اش مورد غضب و تعقیب دستگاه عباسی قرار گرفته است.[2]

 

 از دوران غیبت صغری به این سو همه فقها و متکلمان برجسته شیعه نظیر صدوق، مفید، طوسی و سید مرتضی و ... نسبت به مبانی فلسفی ای چون قدم عالم، قاعده الواحد و سنخیت خالق و مخلوق و وحدت وجود و جبر و... تلویحا یا تصریحا اعلام موضع کرده و آنها را در مخالفت با ضروریات دین و مذهب دانسته اند و حتی متکلمی چون علامه حلی فلسفه را در زمره علوم حرام می داند.

 

در چند قرن اخیر و از دوران صفویه به این سو نیز که فلسفه با مساعی عالمانی چون میرداماد و ملاصدرا در حوزه تشیع ترویج می شود، عالمان بیشتر دیگری چون علامه مجلسی و ملا محمد طاهر مؤمن قمی و حتی شیخ بهایی و در ادامه میرزای قمی و شیخ انصاری و صاحب جواهر و سید بحرالعلوم  و این سوتر آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و آیت الله بروجردی به تخطئه و مخالفت با فلسفه یونانی موسوم به اسلامی می پردازند. و هم اینک نیز اکثریت قاطع مراجع عظام تقلید موضعی مخالف با فلسفه بويژه از نوع حکمت متعالیه آن که اوج خود را در طرح تمام عیار و عریان نظریه وحدت وجود و موجود می داند، دارند.

 

2. موضوع جلسه ای که در آن حضرت آیت الله مصباح سخنرانی کردند، مربوط به دینی کردن علوم و علوم انسانی اسلامی بود. ایشان در بخشی از سخنانشان در باره مفهوم دینی بودن علوم تاکید کردند: "دین یعنی ارائه پاسخ صحیح، اعتقادات صحیح، احکام صحیح و اخلاق صحیح. اگر غیر از این باشد دین نیست بلکه می‏توان اسمش را اوهام گذاشت. لذا وقتی ما می گوییم که کشور ما و دانشگاه ما و علوم ما باید اسلامی و دینی باشند منظورمان دین خنثی نیست؛ بلکه دین حقی است که مطابق اسلام واقعی باشد، نه اینکه هر کسی برای خودش ادعایی داشته باشد".

 

بدیهی است این تاکید در باره فلسفه نیز به عنوان یک علم صادق است. یعنی ما وصف دینی را در مورد فلسفه ای می توانیم به کار بگیریم که شاخصه های فوق الذکر را داشته باشد، یعنی مطابق اسلام واقعی و اعتقادات صحیح و نه اوهام باشد. خب آیا فلسفه یونانی موسوم به اسلامی که عده ای کمال و تعالی آن را در حکمت متعالیه می بینند، منطبق با اعتقادات و احکام صحیح و اسلام واقعی است؟

 

اولین نکته در این ارتباط این است که اساسا فلسفه خود را مقید به دین و باورها و احکام دینی نمی داند و اساسا تمایز خود را با علم کلام در این می بیند که کلام خویش را مدافع و مقید به دفاع از عقاید دینی به نحو برهان و استدلال می بیند اما فلسفه از چنین قید و تعهدی خود را آزاد می داند.[3] و هر گاه به تعارض با عقاید دینی برسد، آن عقاید را یا رد کرده و یا بر اساس یافته های خود تاویل و البته تحریف می کند.

 

دومین نکته این که چگونه می توان به انطباق یا عدم انطباق یک علم و یا فلسفه با دین و اسلام واقعی پی برد؟ دو راه اساسی در اینجا وجود دارد: یک راه استدلال و برهان است که می توان در میدان بحث و گفتگو برهانی بودن یا نبودن یک علم  را نشان داد که این کار در مورد فلسفه توسط بسیاری از منتقدان متقدم و متاخر آن بويژه در کلام شیعی صورت گرفته است و البته همچنان می تواند باب آن مفتوح باشد و دیگری رجوع به نصوص صریح و محکم دینی اعم از قران و سنت است و نیز به عنوان شاهد و کمک می توان به نظرگاه مشهور و غالب علمای مذهب از آغاز تا کنون مراجعه کرد و نشان داد که آیا آنان مدافع و یا مخالف آن علم بوده اند.

 

اکنون برای توضیح بیشتر به برخی از نتایج و نظرگاههای فلسفی با تاکید بر فلسفه ملاصدرا که تلفیقی از فلسفه و عرفان یونانی است و با نظرگاه های عارف اندلسی ابن عربی نیز پیوندی وثیق می یابد، می پردازیم و در باره نسبت آنها با عقاید مسلم و ضروری دین تامل می کنیم تا میزان پیوند دین و فلسفه روشنتر شود.

 

1. مهمترین و بلکه عصاره فلسفه صدرا موسوم به  حکمت متعالیه، نظریه وحدت وجود است. بر اساس این نظریه تمایز و دوئیتی بین خالق و مخلوق نبوده ـ مگر تمایزاتی اعتباری و یا در حد تمایز جزء و کل و تمایز موج و دریا ـ  و یک وجود و موجود در عالم بیش نیست که فلسفه به آن وجود نامتناهی و خدا می گوید و دهریین به آن وجود نامتناهی و طبیعت می گویند. حکمت متعالیه تصریح می کند که سخن گفتن از واجب و ممکن و قدیم و حادث و علت و معلول و خدا و انسان و ... همگی از باب سرگرمی و به دلیل شیبی است که باید در مرحله تعلیم و تعلم رعایت شود و یک باره حرف آخر را ـ که هضم آن برای بسیاری سخت است و آنها را وحشت زده می کند ـ نباید زد.

 

نظریه وحدت وجود در تعارض اساسی با آموزه های قران و اهل بیت علیهم السلام است. خدای قران و اهل بیت که با براهین روشن عقلی نیز به اثبات می رسد، موجودی متعالی از دیگر موجودات و مباین با آنها است و هیچ شباهتی با مخلوقات خویش ندارد. اساسا اصول و فروع دین با چنین دوگانگی ای بین خالق و مخلوق معنا می یابد و اگر منکر این دوگانگی شدیم، اصول و فروع دین معنا و مفهوم خود را از دست خواهند داد. چگونه وجود خدا و انسان می تواند یکی باشد و یا آن که انسان حصه ای و یا مرتبه ای و یا جزئی از وجود خداوند باشد، آن گاه مفاهیمی چون طاعت و گناه و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم و پیامبر و شیطان معنای واقعی و محصلی داشته باشند. و البته بسیاری از عرفا و صوفیه به چنین نتیجه ای ملتزم شده اند و رسما سخن از نفی شریعت در مقام کشف حقیقتِ عدم جدایی بین خالق و مخلوق زده اند. مولوی ـ که ملا صدرا او را عارف قیومی می داند ـ تصریح می کند: اذا ظهرت الحقائق بطلت الشرایع[4] (هر گاه حقیقت آشکار شود، شریعت باطل می شود)

 

با نظریه وحدت وجود، تقابل بین توحید و شرک که اساس دعوت انبیا از آدم تا خاتم بوده است، مفهوم و بلکه موضوعیت خود را از دست می دهد و تلاشهای انبیاء لغو و بیهوده و یا در نهایت متناسب با عوام معنا پیدا می کند. عرفان صدرایی و ابن عربی قائل به موجودی غیر از خداوند در عالم نیست تا بتوان بر آن نام بت و الهه و شیطان و ... گذاشت و آن گاه پرستندگان آنها را مشرک و کافر خواند. و دقیقا از همین روست که ابن عربی گوساله پرستی قوم موسی را عین خداپرستی می داند و هارون نبی را به خاطر مقابله با گوساله پرستان سرزنش کرده و نسبت نفهمی به پیامبر معصوم خداوند می دهد.[5] و یا جناب شبستری در گلشن راز که بت پرستی را عین دیانت می داند:

 

مسلمان گر بدانستی که بت چیست

یقین کردی که دین در بت پرستی است!

 

و نیز از همین رو است که برخی از صدراییان معاصر از گفتن لا اله الا الله شرم می کنند،[6]چرا که این اصلی ترین شعار همه انبیاء و دین مقدس اسلام، حاوی اثبات موجوداتی غیر از خداوند یعنی بتها و اله ها است، در حالی که عرفان قائل شدن به موجودی غیر از خدا را شرک می داند![7]

 

جدای از نصوص صریح قرانی و حدیثی در نفی نظریه وحدت وجود، فتوای همه فقهای مذهب بر کفرآمیز دانستن چنین نظریه ای است.[8] در میان فقهای معاصر، شهید آیت الله سید محمد باقر صدر می گوید:

 

«بدون شک اعتقاد به مرتبه‌اي از دوگانگي که موجب تعقّل انديشه خالق و مخلوق باشد مقوّم و ريشه و اساس اسلام است زيرا بدون آن عقيده توحيد اصلا معنايي ندارد. بنابر اين اعتقاد به وحدت وجود اگر به گونه‍‍‍‍‍‍اي باشد که آن دوگانگي را از انديشه معتقد به وحدت وجود بزدايد کفر است... گاهي ادعا مي‌شود که فرق بين خالق و مخلوق فقط امري اعتباري و غير واقعي است زيرا اگر حقيقت به طور مطلق و بدون صورت در نظر گرفته شود خداست، و اگر به طور مقيد و داراي صورت‌هاي مختلف در نظر گرفته شود غير خداست و... اين اعتقاد کفر است»[9]

 

در باب وحدت وجود همین مختصر کافی است. این نکته را هم باید اضافه کنیم که نظریه وحدت وجود عقاید باطل و معارض با دین دیگری را به دنبال دارد که از جمله آنها عبارت است از:

 

2. فلسفه و عرفان و حکمت متعالیه به دلیل انتولوژی و وجود شناسی غلط اش که در نظریه وحدت وجود منعکس است، نه قائل به آفرینش و خلق لامن شیئ است و به تبع آن نه قائل به حدوث عالم ـ که ضروری همه ادیان توحیدی است ـ. البته در فلسفه ابن سینا و نیز در برخی از مباحث حکمت متعالیه تلاش می شد تا نوعی حدوث ـ البته با تحریف در معنای حدوث ـ برای عالم ثابت شود تا از تعارض آشکار با ضروریات دینی احتراز شود، اما در تقریرات جدید و معاصر حکمت متعالیه اساسا بحث از حدوث و قدم عالم رسما بی معنا اعلام می شود، چرا که دو وجود که یکی خدا و دیگر خلق و جهان باشد، وجود ندارد که بحث از حدوث یا قدم آن کنیم. تنها خداست که موجود است و الباقی وهم و خیال و یا مجازند: 

 

"در عرفانْ، جهان نسبت به واجب تعالي نه وجود رابطي دارد مانند عرض و نه وجود رابط دارد مانند حرف و اصرار صدر المتألّهين (قدس‌ سره) سودي ندارد، زيرا بر اساس وحدت شخصي وجود تنها مصداقي كه براي مفهوم وجود است همانا واجب است كه مستقل مي‏باشد و هرگز مصداق ديگري براي او نيست؛ خواه نفسي، خواه رابطي و خواه رابط، زيرا تشكيك به ظهور در مظاهرِ وجود بازمي‏گردد نه به خود وجود."[10]

 

3. فلسفه و حکمت متعالیه قائل به جبر است و از انسان نفی اختیار می کند.

 

  در کتاب رسائل توحیدی آمده است:

«در جهان خارج هيچ فعلي نيست مگر فعل خداوند سبحان، و اين حقيقتي است كه برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد.»[11]

 و در كتاب "خير الاثر " نیز آمده است:

«فاعل، در هر موطن اوست، و موثري جز وي نيست.»[12]

شبستري هم مي‌‏گويد:

هر آن کس را که مذهب غیر جبر است       نبی فرمود که او مانند گبر است

كدامين اختيار اي مرد جاهل                    كسي را كاو بود بالذات باطل

چو بود توست يكسر جمله نابود                نگويي اختيارت از كجا بود؟

برخی از شارحان و پیروان معاصر ملاصدرا نیز چون شبستری با التزام به لوازم نظریه وحدت وجود تصریح کرده اند که بحث از جبر و اختیار انسان موضوعا منتفی است، چرا که حقیقتا وجودی غیر از ذات حق به نام انسان وجود ندارد تا ما بحث از مجبور یا مختار بودن او کنیم.![13]

این ها بخشی از تعارضات صریح فلسفه با دین و آموزه های وحیانی قران و عترت است که از شرح و بسط آن در این مقال کوتاه خودداری می کنیم.

اکنون مدافعان محترم و بزرگوار دینی بودن فلسفه یا باید منکر موارد فوق شوند و یا توضیح دهند که چگونه می توان با این مبانی و نتایج، همچنان از دینی بودن فلسفه دفاع کرد؟

    و السلام

 


[1] .  آیت الله مصباح‌ يزدي‌، آموزش‌ فلسفه‌1/ 33

[2] . شیخ طوسی، اختبار معرفة الرجال، 2/530

[3] . ملا هادی سبزواری، حاشیه اسفار

[4] . مولوی، مقدمه مثنوی

[5] . ابن عربی، فصوص الحکم

[6] . آیت الله حسن زاده آملی، الهی نامه 

[7] . میرزا جواد آقای ملکی تبریزی

[8] . اگر چه این به معنای کافر دانستن قائل آن نیست مگر آن که تعارض آن را با مبانی دینی پذیرفته باشد.

[9] . شرح بر عروة الوثقی

[10] . آیت الله جوادی آملی، تحرير تمهيد القواعد 1 / 72

[11] . علامه طباطبایی (ره) ، رسائل توحیدی، ص 81

[12] . آیت الله حسن زاده آملی، ص 199

[13] . آیت الله جوادی آملی، مجموعه آثار کنفرانس جهانی امام رضا علیه السلام، ص 159

 

[ شنبه 03 خرداد 1393 ] [ 15:52 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

[ پنج‌شنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 17:28 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

احادیث راجع به شطرنج

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقدمه

 

آیات و احادیث درباره مطیع بودن در برابر دستورات خدا و رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و ائمه اطهار (علیه السلام)

 

امام صادق (علیه السلام) : مبادا شیفته چیزی شوید که خداوند بر شما حرام کرده زیرا هرکس پرده ی حرمت خدا را در این دنیا بدرد خداوند میان او و بهشت و نعمتها و خوشی و مقام ارجمند پایدار و دائمی آنجا که برای اهلش مقرر شده برای همیشه جدائی افکند. روضة الکافی جلد 1 صفحه 4

 

 

امام صادق (علیه السلام) : بدانید که هرچه را خداوند دستور داده که از آن دوری کنید آنرا حرام فرموده ( و این دستور دلیل بر حرمت آن است ) و از آثار رسولخدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و سنت ( و روش ) او پیروی کنید و از هوای نفس و آراء خود پیروی نکنید که گمراه شوید ، زیرا گمراه ترین مردم در پیشگاه خدا آن کسی است که از هوای نفس و رای خود بدون راهنمایی خدا پیروی کند. روضة الکافی جلد 1 صفحه 9

 

 

 

سوره نساء آیه 59 : ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا را و اطاعت کنید صاحبان ولایت را که دوازده امام معصومند.

 

 

به ادامه مطلب بروید.....


ادامه مطلب

[ جمعه 11 بهمن 1392 ] [ 10:31 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

سياه پوشي در فرهنگ شيعه

طرح شبهه:

يكى از اشكالاتى كه وهابيون بر شيعه وارد كرده‌اند،‌ پوشيدن لباس سياه است. آنها مدعى‌اند كه در منابع شيعه،‌ روايات متعدد در مذمت لباس سياه وارد شده كه آن را‌ لباس دوزخيان،‌ فرعونيان و عباسيان (دشمنان اهل بيت)‌ شمرده است.‌ از طرفي، طبق روايات، رسول خدا صلى الله عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام از لباس سفيد استفاده مى‌كرده‌اند و پيروانشان را به استفاده از اين رنگ دستور داده اند.

اما امروز در جامعه شيعى ديده مى‌شود كه آنان برخلاف دستور پيامبر و ائمه، از رنگ سياه به خصوص در ايام عزادارى امام حسين عليه السلام استفاده مى‌كنند واين كار در ميان شيعيان به عنوان يك فرهنگ در آمده است.

شبهه‌ى فوق در سايت هاى مختلف وهابيت به صورت گسترده مطرح شده است گرچه شبهه اصلى آنها همان مدعاى فوق است ولى با تأمل در سخنان آنها، مى‌توان جزئيات ديگرى را نيز استخراج كرد و به اين صورت دسته بندى نمود:

1. نافرماني شيعيان در سياه پوشي از دستور ائمه (ع)

شيعيان بر خلاف سيره رسول خدا صلى الله عليه وآله در پوشش رنگ سفيد و توصيه و تأكيد بر آن، در مراسم مذهبى از جمله در ايام محرم و عاشورا از لباس سياه استفاده مى‌كنند.

 از طرف ديگر طبق رواياتى كه در منابع شيعه در مذمت و منع پوشش سياه آمده است؛‌ مى‌بايست شيعيان از نواهى ائمه برحذر و اوامر آنها را انجام دهند؛ در حاليكه آنها با اين كار(‌پوشش سياه) نواهى را مرتكب و از دستورات نا فرمانى مى‌كنند.

2. حرمت پوشيدن لباس سياه

 در روايات شيعه، لباس مشكي، لباس اهل نار، فرعونيان و عباسيان قلمداد شده و صريحاً‌ دستور داده شده كه آن را نپوشيد. با در نظر گرفتن اين نهي،‌ استفاده از اين رنگ حرام و جايز نيست.

3. تعارض روايات با عمل ائمه (عليهم السلام):

از طرفى روايات متعدد در مذمت و منع لباس سياه از طرف ائمه وارد شده است و از طرف ديگر، به گزارش برخى روايات، خود ائمه در بعضى موارد عملاً‌ لباس مشكى پوشيده‌اند. بنا براين، بين روايات و عمل ائمه تعارض وجود دارد.

اگر عمل ائمه را ملاك قرار بدهيم تكليف روايات چه مى‌شود و اگر جانب روايات را بگيريم، چگونه مى‌توان عمل ائمه را توجيه كرد.

نقد و بررسي

شبهات فوق را مى‌توان در چند بخش مستقل مورد نقد قرار داد:

بخش اول : علل سياه پوشي شيعيان در عزاداري

پاسخ اجمالي:

 1. سياه پوشي همدردي با اهل بيت است

 سياه پوشى شيعيان در عزاداري،‌ يك نوع اظهار محبت وارادت به ساحت مقدس امامان اهل بيت عليهم السلام و اظهار همدردى با صاحب عزاى اصلى و حجت الهى حضرت حجت ابن الحسن المهدى (ارواحنا فداه) است.

2. سياه پوشي برگرفته از سيره ائمه اطهار است

سياهپوشى شيعيان برگرفته از سيره ائمه اطهار (عليهم السلام) است.

 از نگاه تاريخي، سياه پوشى زنان در شهادت دو تن از سرداران سپاه اسلام (حضرت حمزه و جعفر طيار)، سياه پوشى حضرت زهرا سلام الله عليها در سوگ پدر، امام حسن عليه السلام در شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و بالاخره سياه پوشى بانوان خاندان رسالت در شام و مدينه به اتفاق زنان مدينه در شهادت امام حسين عليه السلام شهره‌ى تاريخى دارد.

نكته مهم اين است كه همه اين موارد تاريخي، در منظر پيامبر صلى الله عليه وآله و امامان معصوم عليهم السلام انجام شده و حتى بعضى از موارد، (‌مانند سياه پوشى حضرت زهرا در عزاى رسول خدا و امام حسن در شهادت پدر و امام سجاد در مدينه) فعل خود معصوم است.

بنابراين، فرمايشاتى كه از رسول گرامى اسلام يا اميرالمؤمنين و ديگر ائمه اطهار (عليهم السلام) در كراهت لباس سياه وارد شده، با اين سيره تخصيص خورده و شامل سياهپوشى در عزاى شهداى اهل البيت (عليهم السلام) نمى‌شود.

بنابراين فرهنگ سياه پوشى شيعيان برگرفته از سيره خود اهل بيت است؛ نه يك امر بديع و مأخوذ از كار ديگران.

3. در روايات نهي ، معلل است ؛ و هر جا علت نبود ، نهي در كار نيست!

هدف روايات از مذمت لباس سياه و منع آن توسط نبى مكرم اسلام صلى الله عليه وآله ، امام على و امام صادق (عليهما السلام) تشبه به جباران تاريخ همانند فراعنه مصر و حاكمان عباسى است؛ به ويژه عباسيان كه در اوائل، براى تثبيت حكومتشان به نشانه طرفدارى از اهل بيت و سوگوار بودنشان در شهداى خاندان پيامبر سياه پوشيدند؛ اما بعد از تثبيت قدرت براى ارعاب مردم و اظهار شكوه و هيبت، پوشيدن اين رنگ را براى كار گزاران حكومت و مردم الزام مى‌كردند؛ تا آن جايى كه پرچم حكومت نيز از رنگ سياه انتخاب شد. آنان از اين رنگ به عنوان نماد حكومت‌شان استفاده كردند.

 از طرف ديگر با تغيير سياست (طرفدارى اهل بيت)،‌ با اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله بيشتر از بنى اميه بدرفتارى كردند و امامان معصوم را در بند كشيده و در سياه‌چالها به شهادت رساندند.

به اين جهت امام صادق عليه السلام در ضمن روايات، پيروانش را از پوشيدن رنگ مشكى كه در آن مقطع خاص، نماد جباران تاريخ بود برحذر داشتند و از آن به لباس «اهل نار، لباس فرعون و لباس اعداء الله» ‌تعبير كردند و الا فى نفسه اين رنگ هيچ گونه حرمتى نداشته است.

پاسخ تفصيلي

نخستين و مهم‌ترين شبهه از نظر وهابيت اين است كه على رغم روايات ائمه طاهرين عليهم السلام در مورد نهى و مذمت لباس سياه و تشويق و تأكيد آنان بر پوشيدن لباس سفيد (چنانكه سيره خودشان هم همين بوده است)؛ شيعيان با پوشيدن لباس سياه، به خصوص در ايام عزادارى صريحاً‌ از دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله و ائمه عليهم السلام نافرمانى كرده و آنچه را ائمه نهى كرده‌اند مرتكب مى‌شوند.

قبل از نقد اين شبهه، تذكر اين نكته لازم است كه : روايات نهى و مذمت از پوشش سياه كه ممكن است در بخش نخست از آن ها يادآورى شود، يك بحث مستقل دارد كه در سومين بخش،‌ مورد بررسى قرار مى‌گيرد.

از اين مدعا مى‌توان چند پاسخ ارائه كرد:

پاسخ اول: اظهار محبت و اعلام همدردي با اهل بيت (ع)

نخستين پاسخ اين است كه روايات نهى و منع پوشش سياه، مطلق نبوده و مشروط به شرائطى است. به اين بيان كه پوشش سياه فى نفسه مكروه نيست و اگر رنگ سياه مطلقا مكروه بود، نبايد در بعضى پوشش‌ها استثنا مى‌شد ! به عنوان مثال نبايد پيامبر عمامه سياه بر سر مى‌كردند ! و يا امام صادق عليه السلام عمامه و كفش و عباء سياه را استثناء‌ نمى‌كرد؛ با اينكه طبق رواياتى كه در بخش سوم (بررسى روايات سياه‌پوشي) خواهد آمد، به اقرار اهل سنت، پيامبر (ص) در فتح مكه عمامه سياه بر سر داشتند ! و...

حال به بررسى دليل كراهت پرداخته و مى‌گوييم كراهت از اين جهت است كه سياه، پوشش اعداء الله است؛ زيرا آنها از ميان سائر رنگها اين رنگ را پوشش و شعار خودشان قرار دادند بنا براين ممنوعيت و مرجوحيت پوشش سياه،‌ از جهت شبيه كردن خود به لباس دشمنان است.

به عبارت ديگر، حكم در اين مورد و موارد مشابه آن دائر مدار قصد است؛ به اين صورت كه اگر قصد انسان از پوشش اين رنگ، تشبه به آنان و اخذ شعارشان باشد اين مرجوح است اما اگر قصد او از پوشش به عنوان عزا و حزن بر مصيبت سيدالشهداء ‌عليه السلام باشد راجح است؛ زيرا در رابطه به استحباب اظهار مصيبت و عزا، عموماتى از ائمه عليهم السلام وارد شده است.

مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار يك باب را تحت عنوان استحباب گريه بر امام حسين عليه السلام گشوده كه در آن حدود 20 روايت را جمع آورى كرده است، كه در اين جا به چند روايت اكتفا مى‌كنيم:

يَا ابْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعَنَا فِي الدَّرَجَاتِ الْعُلَى مِنَ الْجِنَانِ فَاحْزَنْ لِحُزْنِنَا وَافْرَحْ لِفَرَحِنَا وَعَلَيْكَ بِوَلَايَتِنَا فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

ريّان بن شبيب مى‌گويد در نخستين روز ماه محرّم به محضر امام هشتم (عليه السلام)رسيدم، به من فرمود: ... اى پسر شبيب اگر مى خواهى در درجات عالى بهشت با ما باشى، پس در حزن ما اندوهگين و در شادى ما مسرور باش، و بر تو باد ولايت و دوستى ما، كه اگر مردى ]در اين جهان[ به سنگى مهر ورزد، خداى متعال او را در روز قيامت با همان سنگ محشور مى كند.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج14، ص503 ، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983م.

 اين اظهار سوگ و سرور در غم و شادى آن بزرگواران، از مصاديق بارز «احياى امر» و زنده داشتن نام و ياد و مرام آنان است.

قَالَ الرِّضَا عليه السلام مَنْ تَذَكَّرَ مُصَابَنَا وَبَكَى لِمَا ارْتُكِبَ مِنَّا كَانَ مَعَنَا فِي دَرَجَتِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَمَنْ ذُكِّرَ بِمُصَابِنَا فَبَكَى وَأَبْكَى لَمْ تَبْكِ عَيْنُهُ يَوْمَ تَبْكِي الْعُيُونُ وَمَنْ جَلَسَ مَجْلِساً يُحْيَا فِيهِ أَمْرُنَا لَمْ يَمُتْ قَلْبُهُ يَوْمَ تَمُوتُ الْقُلُوبُ.

امام هشتم (عليه السلام) فرمود: هر كس مصائب ما خاندان را يادآور شود و به خاطر آنچه كه بر ما وارد شده بر ما بگريد، روز قيامت در مقاماتى كه خواهيم داشت همراه ما خواهد بود; و هر كس با يادآورى مصائب ما بگريد و ديگران را بگرياند، ديدگان وى در روزى كه چشمها مى گريند نخواهد گريست; و هر كس در مجلسى بنشيند كه در آن امر ما احيا مى شود ، قلبش در روزى كه دلها در آن روز مى ميرند، نخواهد مرد.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج44، ص279، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983م

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَزْدِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ تَجْلِسُونَ وَتَتَحَدَّثُونَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ نَعَمْ قَالَ إِنَّ تِلْكَ الْمَجَالِسَ أُحِبُّهَا فَأَحيُوا أَمْرَنَا إِنَّهُ مَنْ ذَكَرَنَا وَذُكِرْنَا عِنْدَهُ فَخَرَجَ مِنْ عَيْنِهِ مِثْلُ جَنَاحِ الذُّبَابَةِ غَفَرَ اللَّهُ ذُنُوبَهُ وَلَوْ كَانَتْ أَكْثَرَ مِنْ زَبَدِ الْبَحْر.

 بكر بن محمد ازدى مى‏گويد كه: امام صادق عليه السّلام از من پرسيد: آيا به دور هم مى‏نشينيد و از ما ياد مى‏كنيد؟ عرض كردم: آرى، فدايت گردم!

حضرت فرمود: براستى من اين گونه مجلس ها را دوست دارم، بر شماست كه ياد و خاطره ما را زنده نگاه داريد، زيرا كسى كه از ما ياد كند، و يا اگر از ما در نزد او نامى برده مى‏شود به اندازه بال مگسى (براى ما) اشك بريزد، خداوند همه گناهان او را اگر چه از كف روى دريا هم افزون تر باشد، مى‏آمرزد.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي 381 هـ)‏ ‏ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ص187 ناشر: دار الرضى‏،‌ قم،‌ چاپ اول 14069هـ

همان‌گونه كه در روايات ملاحظه مى‌شود برگزارى مجالس عزادارى و گريه و اشك ريختن در ماتم سرور شهيدان مورد رضايت و تأييد و دستور امام و يك امر پسنديده و راجح است؛ زيرا آثارى همانند حشر با اهل بيت، هم درجه بودن با آنان و بخشش گناهان مواردى است كه تنها در اين روايات به آنها اشاره شده است.

          بدون ترديد منشأ برپائى مجالس عزادارى همان پيوند ذاتى و الهى ولايت ائمه است كه خداوند ميان اهل بيت و شعيان برقرار ساخته است كه در روايت ذيل خاطر نشان شده است:

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى اطَّلَعَ إِلَى الْأَرْضِ فَاخْتَارَنَا وَاخْتَارَ لَنَا شِيعَةً يَنْصُرُونَنَا وَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَيَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَيَبْذُلُونَ أَمْوَالَهُمْ وَأَنْفُسَهُمْ فِينَا أُولَئِكَ مِنَّا وَاِلَيْنا .

خداوند متعال به زمين توجه كرد ما را برگزيد و براى ما پيروانانى را برگزيد كه ما را يارى مى‌كنند و در شادى ما شادمان و در حزن ما اندوهناك‌اند و اموال و جانشان را در راه ما بذل مى‌كنند آن ها از مايند و نزدما [بر مى‌گردند.]

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج10 ص114 ، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983م

و هدف از برپائى اين‌گونه مجالس،‌ احياء‌ امر اهل بيت است؛ زيرا شعيان با شركت در اين مجالس اعلام مى‌دارد كه آنان در غم و مصيبتى كه بر اهل بيت وارد شده شريك است و به نشانه اعلام همدردى علاوه بر اين كه قلب شان محزون و گرفته است در ظاهر نيز لباس سياه برتن مى‌كند و زبان حال و سخن دل هر شيعه در ماتم سيد الشهدا (ع) اين است :

يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً

اى كاش با آنها بودم و به رستگارى بزرگ مى‌رسيدم.

الحر العاملي، محمد بن الحسن (متوفاي1104هـ)، تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة، ج 14 ص418 تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة: الثانية، 1414هـ

پاسخ دوم: اقتداء به سيره اهل بيت (ع) در عزاداري‌ها

شيعيان در سياهپوشى نه تنها از دستورات رسول خدا صلى الله عليه وآله و امامان اهل بيت عليهم السلام سر پيچى نكرده‌اند؛ بلكه در اين كار به سيره و روش آنان اقتداء‌ كرده‌اند.

براى اثبات اين مطلب تاريخ اسلام را بررسى كرده و از لابلاى منابع خود اهل سنت فرازهايى را باز خوانى مى‌نماييم.

 موضوع (سياه‌پوشى اهل بيت) را مى‌توان در دو مقطع حساس تاريخى بررسى كرد:

الف )‌ سياه پوشي در عزاي اصحاب و رسول خدا (ص)

قبل از شهادت سيدالشهداء عليه السلام در صفحه تاريخ حوادث ناگوار و جان‌فرسايى براى پيامبر و اهل بيت عليهم السلام رخ داد. بنا به روايت مورخان در همه اين رخدادها خاندان پيامبر، در سوگ شهداء و بزرگانشان سياه‌پوش شدند.

توجه به نمونه هاى ذيل وجود اين سيره را اثبات مى‌كند:

1. سياه پوشي زنان در شهادت حضرت حمزه

در ميان جنگ‌هاى صدر اسلام غمبار ترين جنگ،‌ نبرد «احد» است كه در آن حدود 70 نفر از سپاه اسلام به شهادت رسيد و از جمله كشته شدگان اين واقعه، حضرت حمزه عموى بزرگوار پيامبر اسلام است.

بعد از اين كه پيامبر كه خود در اين جنگ مجروح شده بود با كوله بارى از اندوه به مدينه برگشت، در فضاى آكنده از غم، زنان در مصيبت شهدايشان اشك مى‌ريختند و نوحه سرايى مى‌كردند. زنان مدينه به دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله در شهادت حمزه، اين سردار فداكار اسلام نيز گريه كرده و جامه سياه پوشيدند.

ازهرى از لغت شناسان معروف سياه‌پوشى دختر ام سلمه را گزارش كرده ‌‌است:

 وفي الحديث: (أنَّ بنت أبي سَلَمة تَسَلَّبتْ على حمزة ثلاثةَ أيام، فدعاها رسولُ الله صلى الله عليه وسلم وأمَرَها أن تَنصَّى وتَكتَحِل.

] زينب[ دختر ابى سلمه [ربيبه پيامبر] بر حمزه ـ كه رضوان خدا بر آنها باد ـ سه روز گريست و لباس سياه كه ويژه عزادارى است، پوشيد. سپس رسول خدا (صلى الله عليه وآله) وى را فرا خواند و به وى فرمان داد كه بر موى خويش شانه زند و سرمه در چشم كشد

الأزهري، أبو منصور محمد بن أحمد، الوفاة: 370هـ، تهذيب اللغة ، ج 12، ص171،تحقيق: محمد عوض مرعب، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة : الأولى- 2001م ،

معني «سلاب» در كتب اهل سنت

در روايت فوق،‌ واژه «‌تسلبت»‌ به معناى لباس سياه مخصوص عزادارى است كه زنان آن را مى‌پوشيده‌اند.

ابن سلام هروي، صاحب غريب الحديث نيز مى‌نويسد:

سلاب، يريد الثياب السود التي تلبسها النساء في المأتم.

مراد از سلاب، لباس سياهى است كه زنان در عزادارى آن را مى‌پوشند.

الهروي ، أبي عبيد القاسم بن سلام ، متوفاي(224)، غريب الحديث، ج 1، ص190،‌ تحقيق : محمد عبد المعيد خان، ناشر: دار الكتاب العربي - بيروت ، چاپخانه : مجلس دائرة المعارف العثمانية- حيدر آباد الدكن الهند، طبع الأولى1384

ابن سيده مرسي، مى‌گويد:

والسِّلابُ والسُّلُبُ ثيابٌ سُودٌ يلْبَسُها النِّساءُ للإِحدادِ

سلاب و سلب لباس سياه است كه زنان در عزادارى مى‌پوشند.

المرسي، ابوالحسن علي بن إسماعيل بن سيده (متوفاي458هـ)، المحكم والمحيط الأعظم، ج 8 ، ص505، تحقيق: عبد الحميد هنداوي، ناشر: دار الكتب العلمية بيروت، الطبعة: الأولى، 2000م.

زمخشرى ـ اديب و مفسّر مشهور قرن 5 و 6 هجرى ـ روايت فوق را با اندكى تفاوت نقل كرده است:

بكت بنت امّ سلمة على حمزة (رضى اللّه عنهما) ثلاثة ايام وتسلّبت، فدعاها رسول اللّه (صلى الله عليه وآله) فأمرها أن تَنَصّى وتكتحل.

و بعد از نقل اين روايت مى نويسد:

تسلّبت: لبست السِلاب و هو سوادُ المُحِدّ. وقيل: خرقة سوداء كانت تُغَطّى رأسَها بها.

سلاب، جامه سياهى است كه زن عزادار بر تن مى كند و بنا به قولى، پارچه سياهى كه سر خويش را با آن مى پوشاند.

 الزمخشري الخوارزمي، ابوالقاسم محمود بن عمرو بن أحمد جار الله (متوفاى538هـ)، الفائق فى غريب الحديث، تحقيق: على محمد بجاوى و محمد ابوالفضل ابراهيم ،‌ ناشر:‌ دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، طبع الثالثه 1399 ـ 1979).

ابن منظور در لسان العرب «سلاب» را «لباس سياه» معنا كرده و سپس به روايت پوشيدن لباس سياه توسط اسماء بنت عميس در مصيبت جعفر بن أبى‌طالب )كه در نمونه بعدى به آن اشاره خواهد شد؛( و ام سلمه در شهادت حضرت حمزه سيد الشهداء استناد مى‌كند :

السلاب السلب ثياب سود تلبسها النساء في المأتم واحدتها سلبة سلبت المرأة وهي مسلب إذا كانت محدا تلبس الثياب السود للحداد تسلبت لبست السلاب وهي ثياب المأتم السود.

وفي الحديث عن أسماء بنت عميس أنها قالت لما أصيب جعفر أمرني رسول الله فقال تسلبي ثلاثا ثم اصنعي بعد ما شئت.

وفي حديث أم سلمة أنها بكت على حمزة ثلاثة أيام وتسلبت.

 وقال اللحياني المسلب السليب السلوب التي يموت زوجها أو حميمها فتسلب عليه تسلبت المرأة.

سلاب و سلب، لباس سياهى است كه زنان در عزادارى مى‌پوشند. مفرد مؤنث اين واژه،‌ سلبة است. سلبت المرأة‌ به زنى گفته مى‌شود كه براى عزادارى لباس سياه بپوشد. تسلبت لبست السلاب همان لباس سياه ماتم است.

در روايتي، اسماء‌بنت عميس مى‌گويد: هنگامى‌كه جعفر طيار به شهادت رسيد؛ ‌پيامبر به من فرمود: ‌سه روز جامه سياه برتن كن بعد از آن هرچه خواستى انجام بده.

و در روايت ام سلمه آمده كه آن بانو بر حضرت حمزه سه روز گريه كرد و سياه پوشيد.

لحيانى مى‌گويد: مسلب، سليب و سلوب زنى است كه شوهر يا حامى او مرده باشد پس در عزاى او سياه بپوشد.

الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب،ج 1، ص472 ـ 473، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى.

2. دستور پيامبر (ص)‌ به سياه پوشي زنان در شهادت جعفر طيار

جعفر طيار يكى ديگر از ياران مخلص پيامبر و بازوى پرتوان سپاه اسلام بود كه در جنگ موته به شهادت رسيد و اين ضايعه بزرگ، رسول خدا را در سوگ نشاند. از اين رو، با حضور در خانه جعفر، ضمن دلدارى از خانواده و فرزندان او به اسماء‌ بنت عميس دستور داد تا در عزاى شهادت آن عزيز‌ جامه سياه بپوشد.

اين قطعه تاريخى نيز در منابع مهم اهل سنت با دو مضمون نقل شده است.

مضمون اول : «البسي ثوب الحداد»

 احمد حنبل در مسند خود مى‌نويسد :

عن أَسْمَاءَ بِنْتِ عُمَيْسٍ قالت لَمَّا اصيب جَعْفَرٌ أَتَانَا النبي صلى الله عليه وسلم فقال أمى ‌البسي ثَوْبَ الْحِدَادِ ثَلاَثاً ثُمَّ اصنعي ما شِئْتِ.

اسماء‌ بنت عميس مى‌گويد:‌ هنگا مى‌كه جعفر به شهاد رسيد، رسول خدا صلى الله عليه وآله به من فرمود:‌ مادر من! سه روز جامه عزا در بر كند پس از آن هرچه خواستى انجام بده.

 أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشيباني، (متوفاي241) ‌مسند، ج 6، ص438 ح 27508 ، ناشر: مؤسسة قرطبة مصر.

معني حداد :

از نظر لغت واژه (حداد)‌ به معناى ترك زينت و آرايش و بوى خوش و در بر نمودن لباس سياه است. حدت المرأة على زوجها؛ يعنى زن پس از مرگ شوهر زينت و آرايش را ترك كند و در اندوه او لباس حزن كه همان لباس سياه است برتن كند.

 ابن منظور در اين باره مى‌گويد:

والحِدادُ: ثياب المآتم السُّود. والحادُّ والمُحِدُّ من النساء: التي تترك الزينة و الطيب؛ وقال ابن دريد: هي المرأَة التي تترك الزينة والطيب بعد زوجها للعدة. حَدَّتْ تَحِدُّ وتَحُدُّ حدّاً وحِداداً، وهو تَسَلُّبُها على زوجها.

حداد لباس سياه ماتم است . حاد و محد زنانى است كه آرايش و استعمال بوى خوش را ترك مى‌كند. ابن دريد گفته است: حاد و محد زنى است كه آرايش و بوى خوش را بعد از فوت شوهر به خاطر عده ترك مى‌كند. حدت،‌تحد و حداد لباس سياه در بر كردن زن در فراق شوهر است.

ابن منظور الأفريقي المصري، محمد بن مكرم الوفاة: 711 ، لسان العرب ج 3 ، ص143، دار النشر: دار صادر- بيروت، الطبعة: الأولى.

عكبرى بغدادى اديب و لغت شناس مشهور عرب، در ديوان خود مى‌نويسد:

والحداد ثياب سود تلبس عند الحزن ومنه قوله عليه الصلاة والسلام لا يحل لامرأة تؤمن بالله واليوم الآخر أن تحد على أحد فوق ثلاث ليال إلا المرأة تحد على زوجها.

حداد لباس سياهى است كه در هنگام حزن و اندوه پوشيده مى‌شود. و از اين قبيل است گفته رسول خدا صلى الله عليه وآله كه فرمود:‌ براى هيچ زنى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد جايز نيست در مرگ كسى فراتر از سه روز لباس سياه بپوشد؛ مگر زنى كه شوهرش مرده باشد.

العكبري البغدادي، أبو البقاء محب الدين عبد الله بن الحسين بن عبد الله (متوفاي616هـ)، ديوان المتنبي ، ج 1، ص353، تحقيق : مصطفى السقا/إبراهيم الأبياري/ عبد الحفيظ شلبي، ناشر: دار المعرفة- بيروت .

و در جاى ديگر مى‌گويد:

ربات الحداد لابسات الحداد وهي ثياب سود يلبسها النساء ربات الحزن وهن اللواتي ماتت أزواجهن للحديث الصحيح حديث زينب ربيبة رسول الله بنت أم سلمة عن أمها وأم حبيبة عنه لا يحل لامرأة أن تحد على ميت فوق ثلاث ليال إلا على زوج أربعة أشهر وعشرا .

ربات الحداد، زنانى است كه حداد مى‌پوشند و حداد لباس سياهى است كه زنان آن را مى‌پوشند. ربات الحزن،‌آن زنانى است كه شوهرهاى شان مرده است به خاطر حديث صحيح روايت زينب ربيبه رسول خدا صلى الله عليه وآله دختر ام سلمه از مادرش و ام حبيبه از رسول خدا كه فرمود: براى هيچ زنى جايز نيست كه براى ميتى فراتر از سه شب حداد نمايد؛ مگر حداد زن براى شوهر به مدت چهار ماه و ده روز.

العكبري البغدادي، أبو البقاء محب الدين عبد الله بن الحسين بن عبد الله (متوفاي616هـ)، ديوان المتنبي ، ج 4، ص296، تحقيق : مصطفى السقا/إبراهيم الأبياري/عبد الحفيظ شلبي ، ناشر: دار المعرفة- بيروت .

و ابن اثير مى‌گويد:

الحداد: ترك الزينة. ومنه‏ الحديث الحداد للمرأة المتوفى عنها زوجها. ومنه حدت المرأة على زوجها تحد حدادا بالكسر، فهي حاد بغير هاء: إذا حزنت عليه ولبست ثياب الحزن وتركت الزينة.

حداد ترك زينت است .حدت المرأة على زوجها تحد حدادا بالكسر يعني؛‌ زنى كه بر مرگ شوهر محزون شود و لباس حزن بپوشد و زينت را ترك نمايد.

الجزري،‌ أبو السعادات المبارك بن محمد (متوفاي: 606 ) النهاية في غريب الحديث والأثر،‌ ج1، ص352 ، تحقيق: طاهر أحمد الزاوى - محمود محمد الطناحي،‌ ناشر: المكتبة العلمية- بيروت- 1399هـ - 1979م .

و فيومى‌در مصباح المنير، نظير عبارت نهايه را آورده است:

َحدَّتِ: المرْأَةُ عَلَى زَوْجِهَا (تَحِدُّ) و(تَحُدُّ) (حِدَاداً) بِالْكَسْرِ فَهِىَ (حَادٌّ) بغَيْرِ هَاءٍ و(أحَدَّتْ إحْداداً) فَهِىَ (مُحِدٌّ) و(مُحِدَّةٌ) إذا تَرَكَتِ الزِّينَةَ لِمَوْتِهِ.

 الفيومي،‌ أحمد بن محمد بن علي المقري (الوفاة: 770هـ )،‌ المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، ص125(‌ماده حد)،‌ دار النشر: المكتبة العلمية – بيروت.

مضمون دوم : «تسلبي ثلاثا ثم أصنعي ما شئت»

ابن جعد از علماى بنام اهل سنت در مسند خويش كه جزو اولين كتب روايى اهل سنت است مى‌نويسد:

حدثنا محمد بن بكار بن الريان نا محمد بن طلحة عن الحكم بن عتيبة عن عبد الله بن شداد بن الهاد عن أسماء بنت عميس أنها قالت لما أصيب جعفر أمرني رسول الله صلى الله عليه وسلم قال تسلبي ثلاثا ثم أصنعي ما شئت

اسماء‌ بنت عميس مى‌گويد: هنگامى‌كه جعفر طيار به شهادت رسيد؛ ‌پيامبر به من فرمود: ‌سه روز جامه سياه برتن كن بعد از آن هرچه خواستى انجام بده.

الجوهري البغدادي ،علي بن الجعد بن عبيد أبو الحسن الوفاة: 230، مسند ابن الجعد ج 1،، ص398 ش 2714 ، تحقيق : عامر أحمد حيدر،‌ ناشر: مؤسسة نادر- بيروت – الطبعة : الأولى، 1410- 1990 ،

اين روايت با همين مضمون در بسيارى از كتب اهل سنت ، نقل شده است :

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن،‌ ج 3، ص181 ناشر: دار الشعب،‌ القاهرة.

 ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، بيروت.‌ج7، ص97،‌ ناشر: مكتبة المعارف،

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي 1255هـ)، نيل الأوطار من أحاديث سيد الأخيار شرح منتقي الأخبار، ج7، ص97 ناشر: دار الجيل، بيروت 1973

همانطورى كه گذشت، «سلاب» به معنى پوشيدن لباس عزادارى است. همچنين در ذيل اين روايت، صريحاً علماى اهل سنت، تسلبى را به پوشيدن لباس سياه تفسير كرده‌اند.

ابن منظور بعد از ذكر اين روايت مى‌گويد:

تسلبي أي البسي ثياب الحداد السود وهي السلاب تسلبت المرأة إذا لبسته وهو ثوب أسود تغطي به المحد رأسها.

تسلبى يعني؛ لباس سياه ماتم بپوش، و آن همان سلابي(لباسى سياهي) است كه زن مى‌پوشد و آن همان لباس سياهى است كه زن عزادار، سرش را با آن مى پوشاند.

الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب،ج 1، ص472 ـ 473، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى.

در هردو روايت، واژه هاى «‌تسلبي» و «الحداد» به معناى جامه سياه مخصوص عزادارى است كه اسماء به دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله آن را پوشيد و آرايش و زينت را در غم مصيبت جعفر، ترك كرد.

3.    سياه پوشي حضرت زهرا (س) در سوگ رسول خدا (ص)

غمبارترين روزها در صدر اسلام، روز رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله بود. در ارتحال جانسوز او، زنان و دختر گرامى‌اش حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها لباس سياه برتن كردند.

حضرت زهرا نه تنها در ايام رحلت پيامبر، بلكه تا آخرين روزهاى عمر خود عزادار پدر بود و شب و روز در ماتم او اشك مى‌ريخت و ابراز اندوه مى‌كرد. روايت ذيل عمق دلسوختگى او را چنين ترسيم مى‌كند:

فضه مى‌گويد: حضرت صديقه طاهره (عليها السلام) روز هشتم رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) در جمع زنان بنى هاشم، بر سر قبر آن حضرت با آن حالت اندوهناك در خطابى به پدر فرياد برآورد:

ثُمَّ نَادَتْ يَا أَبَتَاهْ انْقَطَعَتْ بِكَ الدُّنْيَا بِأَنْوَارِهَا وَزَوَتْ زَهْرَتُهَا وَكَانَتْ بِبَهْجَتِكَ زَاهِرَةً فَقَدِ اسْوَدَّ نَهَارُهَا فَصَارَ يَحْكِي حَنَادِسَهَا رَطْبَهَا وَيَابِسَهَا... وَالثَّكْلُ شَامِلُنَا وَالْبُكَاءُ قَاتِلُنَا وَالْأَسَى لَازِمُنَا .

ثُمَّ زَفَرَتْ زَفْرَةً وَأَنَّتْ أَنَّةً كَادَتْ رُوحُهَا أَنْ تَخْرُج‏ ... .

پدر جان! با رفتن تو دنيا روشنى‌هاى خويش را از ما برگرفت و نعمت و خوشيش را از ما دريغ كرد. جهان، به حسن و جمال تو، روشن و درخشان بود (ولى اكنون با رفتن تو) روز روشن آن سياه گشته و تر و خشكش حكايت از شبهاى بس تاريك دارد ... و حزن و اندوه، همواره، ملازم ماست..

سپس آن بانو فريادى زد و ناله‏اى كرد كه نزديك بود روح از بدنش مفارقت نمايد.

 المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، 43/174 ـ 180تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م

حضرت زهرا سلام الله عليها ‌‌‌‌‌‌‌‌طبق روايت معتبر، مشتى از خاك قبر مطهر پدر را بر ديدگان خود گذاشته و فرمود:

 ما ذا على من شمّ تربة احمد ان لا يشمّ مدى الزّمان غواليا

 صبّت علىّ مصائب لو انّها                 صبّت على الأيّام صرن لياليا.

سزاوار است كسى كه تربت احمد را بوييد در طول روزگار عطرى نبويد. ناگوارى ها و مصيبت‏هاى كه بر من فرود آمده اگر بر روزهاى روشن وارد شده بود شب تار مى‏گرديد.

ابن شهر آشوب، ( متوفاي 588هـ) ، مناقب آل أبي طالب ج1 ص208 تحقيق : لجنة من أساتذة النجف الأشرف، ناشر: المكتبة الحيدرية- النجف الأشرف 1376- 1956 م.

 تأثير داغ جانسوز رحلت رسول خدا صلى الله عليه وآله در حدى بود كه ريحانه اى او در غمش دائماً‌ گريان، دلسوخته و بيمار بود و قامتش خم شد.

وَرُوِيَ أَنَّهَا مَا زَالَتْ بَعْدَ أَبِيهَا مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ نَاحِلَةَ الْجِسْمِ مُنْهَدَّةَ الرُّكْنِ بَاكِيَةَ الْعَيْنِ مُحْتَرِقَةَ الْقَلْبِ يُغْشَى عَلَيْهَا سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ وَتَقُولُ لِوَلَدَيْهَا أَيْنَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ يُكْرِمُكُمَا وَيَحْمِلُكُمَا مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ أَيْنَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ أَشَدَّ النَّاسِ شَفَقَةً عَلَيْكُمَا فَلَا يَدَعُكُمَا تَمْشِيَانِ عَلَى الْأَرْضِ وَلَا أَرَاهُ يَفْتَحُ هَذَا الْبَابَ أَبَداً وَلَا يَحْمِلُكُمَا عَلَى عَاتِقِهِ كَمَا لَمْ يَزَلْ يَفْعَلُ بِكُمَا ثُمَّ مَرِضَتْ وَمَكَثَتْ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً.

آن حضرت، پس از مرگ پدرش (پيامبر) پيوسته سرش بسته شده، بيمار تن، شكسته قامت، گريان چشم، و سوخته دل بود. به گونه اى كه ساعت به ساعت بى هوش مى‌گشت و به دو فرزندش، حضرت حسنين عليهما السّلام مى‌فرمود:

آن پدرى (يعنى جد) كه شما را گرامى مى‌داشت و مرتب شما را در آغوش مى‌گرفت كجا است؟ كجا است آن جد تان كه مهربان تر از همه بر شما بود ، همان كسى كه نمى‌گذاشت روى زمين راه برويد، افسوس كه هرگز نخواهم ديد جد شما درِ خانه مرا باز نمايد و شما را بدوش خود بگيرد، در صورتى كه دائما اين عمل را انجام مى‌داد. سپس حضرت زهراى اطهر مريض شد و مدت چهل شب مريضى او ادامه پيدا كرد.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ج‏43، ص182 تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م

در اين روايت تعبير(مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ)‌ به كار رفته است. معصبه از ريشه «عصب» است و عصابه درلغت دو معنى دارد:

يكى به معناى جماعتى از مردم. دوم به معناى عمامه و آن چيزى كه با آن سر را مى‌بندند. مانند پارچه يا دستمال و... در اين جا همان معناى دوم مراد است.

راغب اصفهانى مى‌گويد:

والعِصَابَةُ: ما يُعْصَبُ به الرأسُ والعمامةُ، ‏

 الراغب الإصفهاني، أبو القاسم الحسين بن محمد (متوفاي502هـ) ، المفردات في غريب القرآن، ص569 تحقيق : محمد سيد كيلاني ، ناشر: دار المعرفة - لبنان .

فيومى‌در المصباح المنير مى‌گويد:

و(العِصَابَةُ) العِمَامَةُ أَيْضاً و الْجَمَاعَةُ مِنَ النَّاسِ وَالْخَيْلِ والطَّيْرِ و(العِصَابَةُ) مَعْرُوفَةٌ وَالْجَمْعُ (عَصَائِبُ) و(تَعَصّبَ) و(عَصَّبَ) رَأْسَهُ بالْعِصَابَةِ أَىْ شَدَّها.

عصابه به معناى عمامه و گروهى از مردم و اسب و پرندگان است. عصابه معروف است و جمع آن عصائب است و تعصب و عصب يعني؛ سرش را با عمامه محكم بست.

الفيومي،‌ أحمد بن محمد بن علي المقري (الوفاة: 770هـ )،‌ المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، ص413 (‌ماده حد)،‌ دار النشر: المكتبة العلمية – بيروت.

قطعاً اين پوشاندن سر، چيزى از غير از پوشاندن عادى و حجاب مرسوم بوده است، كه بر همه زنان واجب است! زيرا اين خصوصيت ، براى بعد از رحلت پيامبر (ص)‌ آمده است ، و اگر قبل از رحلت نيز فاطمه زهرا (س) اينگونه بود ، ذكر آن در روايت معنى نداشت .

 حال مقصود از آن چيست؟ براى روشن شدن مقصود، كلامى را كه سابقاً از ابن منظور در ترجمه ماده «سلب» آمده بود، دوباره نقل مى‌كنيم:

در ميان زنان عرب در آن زمان رسم اين بود كه در مصيبت از دست دادن عزيزش پارچه‌ى سياه به نشانه عزا برسر مى‌كردند:

تسلبي أي البسي ثياب الحداد السود وهي السلاب تسلبت المرأة إذا لبسته وهو ثوب أسود تغطي به المحد رأسها.

تسلبى يعني؛ لباس سياه ماتم بپوش، و آن همان سلابي(لباسى سياهي) است كه زن مى‌پوشد و آن همان لباس سياهى است كه زن عزادار، سرش را با آن مى پوشاند.

الأفريقي المصري، محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب،ج 1، ص472 ـ 473، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى.

طبق اين روايت حضرت زهرا سلام الله عليها نيز به رسم آن زمان، پيوسته اين پارچه سياه را برسر داشت. بنا براين حضرت زهرا سلام الله عليها با اين گونه‌ى مخصوص در سوگ پدر سياه پوش شد.

روايت ذيل هم شبيه اين مطلب را ثابت مى‌كند:

هنگامى‌كه عمر با يارانش به در خانه اميرمومنان (عليه السلام) آمد تا در صورت ادامه امتناع اميرالمؤمنين از بيعت با خليفه اول، حضرت را به زور به مسجد ببرد، حضرت فاطمه (عليها السلام) پشت در نشسته بود و عصابه بر سر بسته بود و بدن شريفش در عزاى رسول الله بيمار و نحيف شده بود.

ثُمَّ أَقْبَلَ [عمر] حَتَّى انْتَهَى إِلَى بَابِ عَلِيٍّ وَفَاطِمَةَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا وَفَاطِمَةُ قَاعِدَةٌ خَلْفَ الْبَابِ قَدْ عَصَبَتْ رَأْسَهَا وَنَحِلَ جِسْمُهَا فِي وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله.

فَأَقْبَلَ عُمَرُ حَتَّى ضَرَبَ الْبَابَ ثُمَّ نَادَى يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ افْتَحِ الْبَابَ فَقَالَ فَاطِمَةُ يَا عُمَرُ مَا لَنَا وَلَكَ لَا تَدَعُنَا وَمَا نَحْنُ فِيهِ قَالَ افْتَحِي الْبَابَ وَإِلَّا أَحْرَقْنَا عَلَيْكُمْ...

عمر همچنان رفت و نزد در خانه على كه رسيد دق الباب كرد و فرياد زد: اى پسر ابوطالب! در را باز كن! حضرت زهراى اطهر به وى فرمود: ما را با تو چه كار ،‌چرا نمى‌گذارى به عزادارى خويشتن مشغول باشيم!؟ عمر بحضرت فاطمه گفت: در را باز كن! و الا خانه را با شما آتش مى‌زنم!

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏43، ص198تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403- 1983 م

ب:‌ سياه پوشي در عزاي اهل بيت (ع)

نمونه هايى از سياه‌پوشى در عزاى سرداران سپاه اسلام و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) ‌بيان شد؛ در اين قسمت به نمونه هاى ديگرى از سياه پوشى اهل بيت عليهم السلام در سوگوارى امامان عليهم السلام اشاره مى‌كنيم تا روشن شود كه سياه‌پوشى يك سنت ديرينه در ميان خاندان رسول خدا صلى الله عليه وآله است.

1. سياه پوشي امام حسن (ع) در شهادت امير مؤمنان علي(ع)

امام على عليه السلام در سال چهلم هجرى در سحرگاه نوزده هم ماه مبارك رمضان در محراب عبادت در حال اقامه نماز صبح، توسط شمشير زهر آلود ابن ملجم مرادى ضربت خورد و در شب بيست و سوم ماه رمضان به شهادت رسيد و فرزندان و شيعيانش در غم او به سوگ نشستند.

امام حسن(ع) در سوگ پدر، در حاليکه جامه سياه برتن داشت براى مردم خطبه خواند.

 ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، سياه‌پوشى امام حسن عليه السلام را به نقل از ابو الحسن على بن محمّد مدائنى تاريخ نگار مشهور قرن 2 و 3 هجرى، (كه در مدائن و بغداد مى زيسته و عصر امام صادق تا امام هادى (عليهما السلام) را درك كرده) آورده است:

 قال المدائني ولما توفي علي عليه السلام- خرج عبد الله بن العباس بن عبد المطلب إلى الناس- فقال إن أمير المؤمنين عليه السلام توفي وقد ترك خلفا- فإن أحببتم خرج إليكم- وإن كرهتم فلا أحد على أحد- فبكى الناس وقالوا بل يخرج إلينا- فخرج الحسن عليه السلام فخطبهم- فقال أيها الناس اتقوا الله فإنا أمراؤكم وأولياؤكم- وإنا أهل البيت الذين قال الله تعالى فينا- إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ- وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً- فبايعه الناس- . وكان خرج إليهم وعليه ثياب سود.

زمانى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) درگذشت، عبدالله بن عباس به سوى مردم بيرون آمد و گفت: اميرمؤمنان از جهان در گذشته و جانشينى از خود برجاى نهاده است. اگر دوست مى داريد، به سوى شما بيرون آيد و اگر نه، كسى را بر كسى [اجبارى] نيست. مردم به گريه افتادند و گفتند (خير) بلكه بيرون آيد. پس امام حسن به سوى مردم بيرون آمد و براى آنان خطبه خواند و فرمود: اى مردم! از خدا بترسيد و تقوا پيش گيريد كه ما اميران و اولياى [امور] شما هستيم و ما همان خاندانى هستيم كه خداوند در حق ما آيه تطهير را نازل فرموده است... پس مردم با امام بيعت كردند.

امام به سوى مردم بيرون آمد؛ در حالى كه جامه هاى سياه پوشيده بود.

إبن أبي‌الحديد المدائني المعتزلي، ابوحامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ج 16 ، ص22 ناشر: دار الكتب العلمية،‌ بيروت، لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

احمد بن حنبل در فضائل الصحابة از ابى رزين روايت مى‌كند كه امام حسن مجتبى (ع) بعد از شهادت اميرمومنان ، در حالى‌كه عمامه‌اى سياه بر سر داشتند ، براى مردم سخنرانى كردند :

حدثنا عبد الله قال حدثني أبي نا وكيع عن شريك عن عاصم عن أبي رزين قال خطبنا الحسن بن علي بعد وفاة علي وعليه عمامة سوداء فقال لقد فارقكم رجل لم يسبقه الأولون بعلم ولا يدركه الآخرون.

ابى زرين مى‌گويد: بعد از در گذشت علي، (پسرش) حسن در حالى‌كه عمامه سياه برسر داشت براى ما خطبه خواند. و فرمود: مردى از ميان شما رفت كه از نظر مقام علمى كسى [جز رسول خدا] بر او پيشى نگرفت و بعد از او نيز همانند او نخواهد بود.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، فضائل الصحابة، ج 2، ص600، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م.

و ذهبى همين روايت (بدون اشاره به ماجراى شهادت اميرمومنان) را در دو جا از ابى رزين روايت مى‌كند، و مى‌گويد آن حضرت لباس سياه برتن، و عمامه سياه بر سر داشتند !

شريك عن عاصم عن أبي رزين قال خطبنا الحسن بن علي وعليه ثياب سود وعمامة سوداء

از ابى رزين روايت شده است كه حسن بن على براى ما سخنرانى كرد ، در حاليكه عمامه سياه و لباس سياه برتن داشت .

سير أعلام النبلاء ج 3، ص267 و ص272 ، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله الوفاة: 748 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي

اتحاد راوى ، و مضمون روايت ، نشانگر يكى بودن در ماجرا و سياه پوشى آن حضرت ، در عزاى اميرمومنان على عليه السلام است !

2. سياه پوشي در شهادت امام حسن مجتبي(ع)

دو شخصيت برجسته اهل سنت، (ابن عساكر در تاريخ دمشق و حاكم در مستدرك) به سند متصل از عايشه دختر سعد روايت كرده است كه زنان بنى هاشم در سوگ امام حسن مجتبى عليه السلام يك سال زينت را ترك كردند و لباس سياه پوشيدند:

حاكم نيشابورى مى‌نويسد :

قال بن عمر وحدثتنا عبيدة بنت نائل عن عائشة بنت سعد قالت حد نساء، الحسن بن علي سنة.

زنان تا يك سال، براى حسن بن على لباس سياه پوشيدند.

الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله، (متوفاي: 405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص189، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية، بيروت الطبعة: الأولى 1411هـ - 1990م

شبيه همين مضمون را در تاريخ مدينه دمشق نقل مى‌كند:

عن عائشة بنت سعد قالت: حدت نساء بني هاشم على الحسن بن علي سنة.

زنان بنى‌هاشم تا يك سال براى حسن بن على لباس سياه پوشيدند .

الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله، (متوفاي: 571 )، تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص295، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العماري،‌ ناشر: دار الفكر، بيروت- 1995

ابن اثير نيز در الأسد الغابة مى‌نويسد:

ولما مات الحسن أقام نساءُ بني هاشم عليه النواح شهراً، ولبسوا الحداد سنة.

وقتى حسن بن على از دنيا رفت ، زنان بنى‌هاشم تا يك ماه بر او عزادارى كرده و تا يك سال لباس سياه پوشيدند.

الجزري ، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد الوفاة: 630هـ ، أسد الغابة في معرفة الصحابة ج 2 ، ص 22 ، تحقيق : عادل أحمد الرفاعي ، ناشر: دار إحياء التراث العربي- بيروت / لبنان الطبعة : الأولى- 1417 هـ - 1996 م

در اين روايات واژه هاى «حدت» و «حد»‌ و «الحداد» به كار رفته است كه به معناى ترك زينت و جامه سياه ماتم در بر كردن است كه متن لغت شناسان در توضيح اين واژه بيان شد.

3. سياه پوشي در شهادت امام حسين(ع)

موضوع سياه پوشى خاندان عترت در عزاى شهادت امام حسين عليه السلام، در تاريخ اسلام از برجستگى خاصى برخوردار است. كه تاريخ نگاران و سيره نويسان موارد ذيل را ذكر كرده اند:

الف: سياهپوشى زنان و

[ چهارشنبه 22 آبان 1392 ] [ 10:04 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

انتقاد شدید آیت الله صافی از صدا و سیما

 

 

 

در پی اقدامات اخیر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مبنی بر معرفی چهره های انحرافی و نمایش زندگی نامه ی حجت الاسلام داود صمدی آملی دیروز آیت الله حاج شیخ علی صافی اصفهانی قبل از درس خارج فقه در مدرسه ی صدر بازار سخنانی در این مورد بیان و به شدت به صدا و سیما اعتراض کرد.

آیت الله صافی در ضمن بیانات خود اظهار داشت:

خیلی باعث تأسف است صدا و سیمایی که باید مذهب رسمی این مملکت را ترویج و تبلیغ کند و چهره های درخشانی را که در دانشگاه بزرگ امام صادق(ع) پروش یافته اند و مورد حمایت مقام مقدس نیابت عامه و مراجع معظم تقلیداند به مردم معرفی نماید و زندگی نامه ی آنها را جهت تقویت روح بندگی و عبودیت مردم نمایش دهد، متأسفانه در سال های اخیر رو آورده است به چهره های انحرافی و جدا شده از مکتب نورانی امام صادق(ع) و به شدت در تلاش است تا این گونه افراد را در جامعه معرفی و افکار و عقاید انحرافی آنها را به ایتام آل محمد تزریق کند.

یکی از چهره های انحرافی که صدا و سیما اخیرا خیلی روی آن سرمایه گذاری می نماید آقای شیخ داود صمدی آملی است. من تعجب می کنم مسؤلین صدا و سیما با این کارشان نه از مردم خجالت کشیدند نه از مراجع تقلید،این شخص با آن همه انحرافاتی که دارد که تمامی مراجع تقلید و حتی رهبر انقلاب بر ضد او فتوا داده اند و مجالس او را تحریم کرده اند و انحرافاتش به حدی زیاد است که حتی آقای حسن زاده ی آملی هم از او برائت جسته است که مدارکش همه منتشر شده و به صدا و سیما هم ارسال شده است اما در عین حال می بینیم صدا و سیما علی رغم این فتواها اخیرا به شدت در تلاش است تا چهره ی او را به عنوان یک روحانی واقعی به مردم نشان دهد و مرام و  مسلک انحرافی او را به خورد مردم دهد صدا و سیما اگر هیچ دینی ندارد و هیچ مرام و مسلکی ندارد حداقل باید قانون را رعایت کند  و با رهبر انقلاب مخالفت نکند.

مسؤلین صدا و سیما اگر نظر مخالفین صوفیه را از مردم پنهان می کنند (که البته مردم می دانند) لااقل آتش بیار معرکه شرک و کفر و بت پرستی نباشند و حفظ ظاهر را بنمایند.

تبلیغ و ترویج از این شخص یعنی تبلیغ و ترویج از شرک  و بت پرستی و نفی توحید و تأیید و تصحیح جنایات یزید و شمر و عمر سعد و بهشتی دانستن آنها و همه ی جنایتکاران تاریخ است.

 آیا شماها معتقدید به این که «وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسان ها است یعنی ما دو وجود نداریم بلکه هر چه هست یک وجود است نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد»؟!

آیا شماها معتقدید که «قاتلان امام حسین هم بهشت می روند»؟!

آیا شماها معتقدید به این که «خلود در آتش اختصاص دارد به 4 نفر و بقیه همه بهشتی اند و از درخت محمدی هستند»؟!

آیا شماها هم «سپاسگذار شمر هستید و از او بابت کشتن امام حسین تشکر می کنید»؟!

آیا شماها هم معتقدید: «آقای حسن زاده ی آملی قرآن است لا یمسه الا المطهرون و امام سجاد(ع) پشت سر او نماز می خواند»؟!

صدا و سیما باید موضع خودش را مشخص کند که پیرو چه دین و آیینی هست. آیا به این گونه مطالب (که از باب نمونه عرض کردم) اعتقاد دارد یا ندارد اگر اعتقاد دارد صریحا اعلام کند تا مردم تکلیف خودشان را بدانند و اگر اعتقاد ندارد چرا از صاحبان اینگونه مبانی و تفکرات باطل تبلیغ و ترویج می کنند و اتفاقاتی که در شبکه ی 4 تلویزیون تحت عنوان معارف رخ می دهد؟

اگر رهبر انقلاب را قبول دارند پس چرا با نظرات و فتاوای ایشان علنا مخالفت می کنند و بی اعتنا هستند؟

مطالبی از این شخص و بعضی افراد دیگر که در تلویزیون می آوردند صادر شده که با ضروریات دین تباین کلی دارد و حتی بعضی از مراجع تقلید حکم ارتداد او را صادر کرده اند.

 خطر این است که کسانی که چنین افرادی را به عنوان ایدئولک به مردم معرفی می کنند از کجا معلوم که روز دیگر امثال سلمان رشدی را به عنوان یک قدیس و سالک مجذوب یا مجذوب سالک به مردم عرضه نکنند و راه و روش او را و عقاید او را به خورد مردم ندهند.

من به مسىؤلین صدا و سیما هشدار می دهم که این روشی را که شما پیش گرفتید و با مقدسات دین بازی می کنید عاقبت خوشی ندارد، بترسید از روزی که کاسه ی صبر مردم لبریز شود و صدا اعتراض مردم که به شدت به آنها نیاز دارید بلند می شود.

من توصیه می کنم که صدا و سیما هر چه زودتر در پیشگاه خداوند از این گناه علنی بزرگ توبه کند و از مراجع تقلید و مردم متدین ایران عذرخواهی کند وگرنه لهم فی الدنیا خزی و لهم فی الاخرة عذاب عظیم.

خداوند انشاءالله همه ما را در صراط مستقیم امام صادق(ع) ثابت قدم نگه بدارد و ما را از پیروی از هوی و هوس و بی دینی محفوظ بدارد.

 

 

 

 

 

جهت معرفی این شخص و نظر فقها و اندیشمندان و آیات عظام به لینک زیر بروید

صمدی آملی و نظر مراجع کلیک کنید

 

 

 

 

 

http://daralsadegh.ir/vizhe-content/1311-safi-esfahani

 

 

 

http://daralsadegh.net/erfan/32-asar-va-maghalat/913-1390-12-17-07-16-54

[ سه‌شنبه 30 مهر 1392 ] [ 15:41 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

پیام آیت الله حاج شیخ علی صافی اصفهانی

به مناسبت عید غدیر خم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

((عن علیّ بن بلال، عن علیّ بن موسی الرضا، عن موسی بن جعفر، عن جعفر بن محمّد،

عن محمّد بن علی، عن علیّ بن الحسین، عن الحسین بن علی، عن علیّ بن أبی طالب(ع)،

عن النبیّ(ص)، عن جبرییل، عن میكائیل، عن اسرافیل، عن اللّوح، عن القلم قال:

یقول الله عزو جل: وَلَايةُ عَلِيِّ بْنِ أبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِی ))1

 

غدیر از اعظم اعیاد و شعار بزرگ تشیّع و حلقهی اتصال انسانها به مبدأ است.

 

غدیر روز نزول عظیم ترین نعمتهای الهی برای تمامی موجودات این عالم از انسان و حیوان و نبات و

جماد است.

 

غدیر روز مأیوس شدن شیطان از عباد مخلصین است

 

غدیر شاه رگ اصلی موجودیت و حیات جاوید قرآن است.

 

غدیر، روز اکمال دین و اتمام نعمت بر مسلمین و روز ظهور دین مرضی پروردگار عالم است.

 

 

((الْيَوْمَ أَكمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتممْتُ عَلَيْكُمْ نعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا))2

 

 

جز دینی که در غدیر اعلام شد که اساسش بر مولویّت أمیرألمؤمنین(ع) نهاده شده است

دین دیگری ازکسی پذیرفته نیست.

 

 

((وَمَن يَبتَغِ غَيْرَ الإسْلاَمِ دينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ))3.

 

 

اسلامی را که خداوند به آن رضایت میدهد و آن را به عنوان دین برای مردم برگزیده است،

آن اسلامی است که حصن حصینش ولایت مطلقهی کلیّهی الهیّهی علی بن ابی طالب(ع)

بر ما سویالله است

 

((وَ لَيُمَكِّنَنَّ لهمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ ))4

 

آنان که چنین دینی را پذیرفتهاند داخل در این دژ مستحکم الهی شدند و

از عذاب اخروی در أمن و أمان و آنانکه نپذیرفتند و یا بیعت شکنی کردند و یا چیزی به آن افزودند از زیان کارانند.

 بسیار سزاوار است متمسکین به ولایت علی بن ابی طالب(ع)، در روز غدیر بلکه در دهه فرخندهی غدیر شاد باشند

و به جشن و سرور بپردازند، از هم دیگر دیدن کنند، عیدی و هدیه بدهند،

اطعام کنند و نعمت عظمای ولایت را که از اعظم نعم الهی است شاکر باشند

و به یک دیگر تبریک و تهنیت بگویند و در توسعه و ترویج فرهنگ غدیر

و تبین واقعه غدیر و پیام غدیر سعی و تلاش اساسی و جدی بنمایند

زیرا که روز غدیر از اعظم اعیاد اسلامی است و مسلمین باید در راه إحیاء این روز بزرگ

که إحیای توحید و نبوت و ولایت است جان فشانی کنند.

 

اصفهان ـ مدرسه ی صدر بازار

  علی صافی اصفهانی

 

                                                                    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1-بحارالانوار 39/246؛ جامع الاخبار/15؛ أمالی الصدوق/142؛ عیون الاخبار/276؛ معانی الاخبار:371

2- مائده:3 ؛ امروز دين شما را به كمال رسانيدم و نعمت خود بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.

3-آل عمران: 85؛ و هر كس كه دينى جز اسلام اختيار كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانديدگان خواهد بود.

4-نور: 55؛ و دينشان را ـ كه خود برايشان پسنديده است ـ استوار سازد.

 

 

 

 

 

 

دانلود کتاب پیام غدیر که توسط آیت الله شیخ علی صافی اصفهانی به رشته تحریر در آمده برای دوستان اهل بیت علیهم السلام برای دانلود تقدیم می شود.

 

 

 

جهت دانلود بر وید

 

http://daralsadegh.net/ketabshenasi-masoomin/1310-download-ketab

 

 

[ سه‌شنبه 30 مهر 1392 ] [ 15:36 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 

نقش فلسفه در تضییع کردن عقل و تفکر / آیت الله سیدان

 

 

 

 

http://daralsadegh.net/bank-majallat-nooralsadegh/1305-falsafe

[ شنبه 13 مهر 1392 ] [ 16:15 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

  

 

http://daralsadegh.net/erfan/191-enherafat/1300-rooze-molavi

 به مناسبت 8 مهر روز مولوی 

[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 16:05 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

 
 
 
 
محی الدّین عربی از زبان شیخ حرعاملی صاحب وسائل الشیعه
 
 
 
 
محی الدّین عربی کیست؟
 
یکی دیگر از کسانی که صوفیان فریب وی را خورده اند محی الدین بن عربی است.
 
 
وضعیت او مانند غزالی بلکه به مراتب زشت تراست و اکنون با توجه به سخنان زشت و ناپسندی که از وی به ما رسیده، دوازده مورد از آن را بر می شمریم:
 
 
 
 
 
۱- وی در کتاب خود ((فتوحات)) در سخنانی طولانی مدعی شده که ۹ بار به آسمان سیر داده شده و چگونگی سیر در آسمان ها در سخنانش به چشم می خوردو از آن بر می آید که وی مدعی مزیّت و برتری بر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شده که در خور توجه است.
 
 
۲- او در این کتاب پس از بیان این که در مسیر رفتن به آسمان ها در هر آسمانی یکی از پیامبران را مشاهده کرده و اظهار داشته که ابوبکر را بر عرش دیده است. بدین سان رتبه و جایگاه ابوبکر به ادعای وی بالاتر از جایگاه پیامبر خداست . بنابراین، چگونه یک فرد مسلمان می تواند این سخنان را ازاو بپذیرد؟
 
 
۳- وی در کتاب ((فصوص الحکم)) مدّعی شده که این کتاب به املای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و حضرت بدو فرمان داده تا عیناً عبارات آن کتاب را بنگارد. در صورتی که اگر چنین سخنی واقعیت داشته باشد با جزم و یقین حکم به بطلان ادعای وی می شودو مفاسد فراوانی بر آن مترتب خواهد بود.
 
 
۴- از او نقل شده و معروف است که وی خویشتن را خاتم ولایت نامید و به سبب رویایی که دیده بود، وی را بدین اسم نام نهادند . به گونه ای که او همواره می گفت : ولایت با وجود من پایان پذیرفته است و این ادعا با جزم و یقین دروغ است و حداقل کسانی که پس از او چنین ادعایی کرده اند جزماً دروغ می گویند و این افراد را بیشتر صوفی ها تشکیل می دهندکه ادعای ولایت دارند.
 
 
۵- وی در کتاب ((فتوحات)) روایاتی نقل کرده که قطعاً دروغ نادو عقل و خرد آن ها را محال می داند و از آن ادعای دانستن علم غیب و کستاخی بر تهمت و افتراء و دروغ، پدیدار است.
 
 
۶- او در کتاب یاد شده می گوید: شیطان همه شیعیان به ویژه شیعه امامیه را فریب داده است. آنان در دوستی و محبت اهل بیت از حدّ و مرز خود پا فراتر نهاده، به گونه ای که برخی از صحابه ، مورد خشم آن ها قرار گرفته و به این پندار که اهل بیت از این کارخرسندند، به سبّ و ناسزای این دسته از صحابه پرداختنه اند.
 
 
۷- در مورد شیعه امامیه گفته است: آنان از جمله کسانی اند که از راه راست منحرف گشته و دیگران را نیز به گمراهی کشانده اند و همین سخن در ارتباط با موضوعی که در صدد بیان آن هستیم ما را بسند ه است.
 
 
۸- وی در با ۷۳ کتاب یاد شده می گوید: فردی شافعی مذهب و عادل به دو تن یکی شافعی مذهب و عادل و یکی از طرفداران رجعت بر خورد به آن دو گفت : من شما را به شکل خوک می بینم و این نشانه میان من و خداست که رافضی (شیعی مذهب) را در این صورت به من نشان می دهد. آن دو با شنیدن این سخن در باطن توبه کرده و از مذهب (رافضی) شیعه برگشتند. آن مرد گفت : اکنون که توبه کردید و از مذهب خویش برگشتید شما را به صورت انسان دیدم. آن دو نیز بدان اقرار کرده و از سخن آن مرد شگفت زده شدند.
 
 
۹- شارح کتاب ((فصوص)) از ابن عربی نقل کرده که مدت ۹ ماه بی ان که غذایی بخوردخلوت گزینی اختیار نموده پس از آن دستور یافت از ان جا خارج شودو بدو مژده داده
 
شد که خاتم ولایت محمدی است بدو گفته شد: دلیل شنا این است که علامت و نشانه ای که بین این دو کتف پیامبر(ص) قرار داشت، دلیل بر خاتمیت نبوت آن حضرت بود و همان علامت میان دو کتف شماست که دلالت دارد تو خاتم ولایت هستی و این سخن، صرفاً ادعایی بیش نبود و همان گونه که پی بردید چنین سخنی با جزم و بقین دروغ است.۱
 
 
۱۰- در کتاب ((الفواتح)) از او نقل شده که گفت: قطبی ((غوث)) نامیده می شود، مورد توجه حق تعالی بوده و دره ر زمان شخص خاصی است و نیز گفته: خلافت دارای ظاهر و باطن است و ابوبکر و عثمان و معاویه و یزید و عمر بن العزیز و متوکل عبّاسی را از جمله کسانی شمرده که ظاهر و باطن خلافت را جمع کرده بودند و شافعی را از شخصیّت های بزرگ به شمار آورده است.
 
 
۱۱- از تحقیق و بررسی در راه و روش و کتب و آثار وی بر می آید که با مذهب شیعة امامیه در تضاد است و خود به طور کامل از راه و روش شیعیان بیرون است.
 
 
۱۲- با تحقیق و بررسی کتب شیعه نیز به همین نتیجه می توان رسید. چنان که در مورد غزالی گذشت ولی با این همه ملاحظه می کنید که صوفیان به سخنان این دو، سخت معتقد و پای بند بوده و نسبت به آن دو خوش بین اند و از آنها پیروی می کنند. و الله اعلم.
 
 
 
 
 
 
********************************************************************
 
1-  اگر علی نبود عمر به هلاکت رسیده بود.
 
۲-  بیعت ابوبکر بی تدبیرانه انجام پذیرفت. خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ کند و هر کس دیگر بار به بیعتی این چنین دست زد او را بکشید، دست از بیعت من بردارید آن جا که علی میان شما باشد، من بهترین فرد شما نخواهم بود.
 
 
 

[ چهارشنبه 06 شهریور 1392 ] [ 20:20 ] [ dinvamazhab ]

[ ارسال نظر(0) ]